تبليغاتX
روزهای آفتابی شبهای نقره ای

 

قسمت اول : وقتی همه خواب بودند !

 

وقتی باصدای افتادن یک جسم سنگین از خواب بیدار شدم اصلا توقع نداشتم درخت پشت پنجره ی اتاقم را افتاده روی زمین ببینم . اگر توقع این یکی را هم داشتم ٬ مطمئنا حتی به ذهنم خطور هم نمی کرد که پیرمرد نحیف همسایه با تبری در دست درست بالای سر درخت بیچاره باشد . بیشتر شبیه رویا  بود . یعنی همان بخشی از زندگی که دائما با آن سر و کله می زنم . اما واقعیت داشت . این را می دانم چون صبح روز بعد هم عینا اتفاق افتاد . البته درخت عوض شده بود . هیچ کس ، حتی پیرمرد نحیف همسایه هم نمی تواند یک درخت را دوبار قطع کند .

وقتی یکی دیگر از درخت های حیاط هم قطع شد ، تازه به صرافت این افتادم که به پیرمرد بگویم با جان خودش و درخت های تنومند بازی نکند .

این درست که صاحب خانه ی من است و البته اختیار خانه و درخت های قدیمی و تناور باغش را دارد ، اما اگر با تبر هر روز یک درخت را قطع کند مجبور می شوم راپرتش را به سازمان محیط زیست بدهم . هرچند که کک آنها هم نمی گزد .

صورتم را شستم ، لباس پوشیدم و با ریش نتراشیده ی چند روزه و لباس بدون اتو ، کیفم را دستم گرفتم و رفتم توی حیاط و با صدایی که از ته چاه در می آمد گفتم سلام حاج آقا . گفت سلام بابا ، می ری شرکت ؟ به درخت خیره شدم و با تکان سر گفتم بله ، دارید چه کار می کنید ؟ گفت می بینی که بابا این درخت رو انداختم . پیش خودم گفتم پدر آمرزیده با من همان بازی ای را می کند که من یک عمر آزگار با رئیسم کردم . توضیح واضحات . پیرمرد نگاهی به من کرد و نشت روی تنه ی بریده شده ی درخت و تبر قدیمی اش را هم گذاشت کنارش .

گفتم حاج آقا با این سن و سال ، اول هفته ای ، این ساعت صبح دارید چه کار می کنید ؟ شما سنی ازتان گذشته ، با این درخت زبون بسته چه کار داشتید ؟ دیروزی را چرا انداختید ؟

در همین حال چشم دواندم که ببینم اثری از درخت دیروزی می بینم یا نه . راستش جمعه ها تا ساعت دوازده می خوابم ، بعد هم که بیدار می شوم صاف می خزم جلوی تلویزیون . برای همین هم نمی توانستم حدس بزنم درخت به آن بزرگی کجا رفته است و چه بلایی به سرش آمده .

پیرمرد خنده ای روحانی کرد و دستی به ریش سفیدش که درست عین کارتون های دینی کودکان و نوجوانان فانتزی به نظر می رسید ، کشید و گفت دارم کشتی می سازم پسرم .

لابد جوک جدیدی بود . من هم خندیدم . پکر بلند شد و با تبر شروع کرد به کندن شاخه های درخت .

درخت گردوی مسنی بود . بار خوبی هم می داد . پیر مرد حتی نمی گذاشت نوه های عزیز تر از جانش از این درخت گردو بالا بروند . اما حالا داشت شاخه های بدبخت را قطع می کرد . خوب که فکر کردم دیدم شوخی ای در کار نیست . با تعجب پرسیدم کشتی ؟

عرق ریزان سری تکان داد و گفت ، امروزه روز بهش می گن قایق . حالا کشتی ، قایق ، هرچی ... .

و به تبر زدن ادامه داد . حوصله ام سر رفته بود . از من هم در توضیح واضحات دادن استاد تر شده بود . گویا اصلا یک شبه عوضش کرده بودند . سابق گوش مفت می خواست برای حرف ها و خاطره های دوره ی نوزادی اش به بعد . حالا سکوت می کرد . پرسیدم کشتی برای چی ؟

خیلی عادی جواب داد ، قراره طوفان بشه .

 

توی تاکسی به حرف های حاج آقا فکر می کردم . قراره طوفان بشه ! بنده ی خدا فکر می کرد یک شبه تبدیل شده به حضرت نوح ! خنده ام گرفت . دختر آرایش کرده کنار دستم نگاهی به سر و وضع ژولیده ام کرد و او هم لبخند زد . فکر کرده بود خنده ام برای جلب توجه اش است . چرا نباشد . گفتم هوا خیلی گرم شده ، بارون هم که نمی زنه . با اطوار جواب داد اره از آسمون آتیش می باره .

خوب قبول دارم برای آدمی به سن من ، باز کردن سر صحبت آن هم از طریق هوا قدری آماتور است . اما بهتر است بگذارید طرفتان فکر کند آماتورید . از من به شما نصحیت . به مقصد که رسیدم شماره ی تلفنش را با کرایه ی تاکسی پرداختم . معامله ی بدی نبود . به غیر از آنکه من تلفن بکن نبودم .

از پل هوایی که بالا می رفتم کلی به خاطر مکانیزاسیون کیفور بودم . می ایستی و خودش بالا می بردت . به معراج می رسی . با آنکه صبح زود بود ، اما هوا گرم بود و کثیف . روی پل پیرزنی به سمتم آمد و سعی کرد با آه و ناله قدری پول بگیرد . پول خورد هایم را بابت دخترخانم آرایش کرده به راننده تاکسی داده بودم . اصرار پیرزن بیجا بود . به اداره که رسیدم دوباره به فکر پیرمرد صاحب خانه افتادم . بنده ی خدا . اما عجب توانی پیدا کرده بود . دو تا درخت به چه بزرگی ... آن هم در دو روز ... . باورش برایم سخت بود . ممکن بود به خودش آسیب بزند . خودش به جهنم . زن بدبختش سر پیری بیوه می شد . بیوه شدن او هم به جهنم . من بدبخت تا چهلم لابد بی غذا می ماندم . آخر زن پیرمرد برایم غذا می آورد . مثل پسرش به من نگاه می کرد . چند باری هم سعی کرد برایم زن بگیرد . خدا وکیلی سلیقه اش هم بد نبود . به هر حال اگر شوهرش می مرد احتمالا بچه هایش تا چهلم پیش خودشان نگه اش می داشتند .حتی ممکن بود به فکر فروش خانه ی پدری بی افتند و من بدبخت را آواره کنند . نه ! باید با حاج آقا صحبت می کردم .

 

از سر کار که برگشتم ، پیرمرد داشت توی حیاط با چوبها ور می رفت . درست که دقت کردم دیدم طرح زیر یک قایق بزرگ را درست کرده است . شوخی شوخی داشت به قول خودش کشتی می ساخت . آن قدر هم ماهرانه این کار را کرده بود که انگار پنجاه سال آزگار کارش کشتی سازی بوده است . البته می گفت با چوب و نجاری بی گانه نیست . اما نجاری کجا و کشتی سازی کجا . خودم هم گیج شده بودم . مرا که دید گفت سلام بابا جان . گفتم سلام حاج آقا خسته نباشید . گفت زنده باشی بابا ، تو هم خسته نباشی . رفتم طرفش با هم دست دادیم . گفتم حاج آقا ممکنه باهاتون حرف بزنم . گفت بگو بابا . پرسیدم :

-    کی قراره طوفان بشه ؟

-    خودم هم دقیقا نمی دونم . اما زمانش دور نیست .

بعد به افق خیره شد و زیر لب جوری که نفهمیدم با من است یا با خودش گفت :

-    دنیا پر از گناه شده !

حدسم درست بود . ادای نوح را در می آورد . سعی کردم به تقلید از روانپزشک های توی فیلم ها معقول رفتار کنم . خیلی عادی با حالتی که جمله ام بین سوالی بودن و خبری بودن در رفت و آمد بود ، گفتم :

-    و شما فکر میکنید که طوفان قرار است این گناه ها رو پاک کنه .؟

-    من دعا می کنم که گناه ها بدون طوفان پاک بشن . اگر طوفان بشه همه از بین می رن . ممکن نیست کسی زنده بمونه .

اوضاع خراب بود . بنده ی خدا مشاعرش را به کل از دست داده بود . من هم بی چاره شده بودم . فرقی نمی کرد بمیرد یا راهی تیمارستان بشود . در هر دو حالت خانه ی من را هم با خودش می برد .

خدا بیامرز داستایوفسکی عکس من فکر می کرد . مرگ همیشه هم باعث خوشبختی نمی شود . شانسم را امتحان کردم و پرسیدم :

-    حاج اقا شما داستان حضرت نوح (ع) رو شنیدین .

سرش را به معنی تایید حرف من با لبخند تکان داد . بعد در حالی که کارش با اره و چوب ها را از سر می گرفت ، با لحن محزونی گفت :

- نوح خود منم . پیامبر خدا .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:27 توسط نگران |

 
- خجالت کشیدی ؟
- تو ایران دهه ی ۸۰ دیگه کسی خجالت نمی کشه ، به جاش وبلاگ می نویسه !
 
--------------
توضیح :
تغییر یافته دیالوگ فیلم نه چندان مهمی است که نامش را به یاد ندارم .
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 1:16 توسط نگران |

ریلکس کیدز (ریلکس کودکان) : تنها قشری که این آدامس را دوست ندارند کودکانند . پیرمرد ها عاشق این آدامس هستند . اکیدا به دندان مصنوعی نمی چسبد ! اما برعکس ٬ موقع خواندن منطق الطیر و باباطاهر جویدنش عجیب می چسبد . می توان طعمش را بنا به سلیقه تغییر داد . معجزه ی دنیای مدرن ! اگر به مدرنیسم و پست مدرنیسم اعتقاد دارید . اگر هری پاتر را خوانده اید و اگر از جهانبگلو دفاع می کنید و گیدنز را دوست دارید ٬ در جویدن ریلکس کیدز تعلل نکنید .
توجه : مصرف بیش از اندازه این آدامس ممکن است شما را دچار تساهل ( به معنایی خاص) کند !
شیک دارچینی : بی شرمانه ترین دسیسه ی امپریالیسم جهانی برای تخدیر ذهن جوانان ما . با بسته بندی نا مرغوب و قیمت نازل ٬ که معمولا  فروشندگان (به خصوص دکه های روزنامه فروشی) آن را به جای پول خوردی که ندارند به شما می دهند . آنها دروغ می گویند ٬ همیشه پول خورد دارند . این توطئه برای معتاد کردن شما به این پدیده ی مخرب و خطرناک است . شیک دارچینی اعصاب دهان را موقتا فلج می کند اما اعصاب مغز را به صورت دائم از کار می اندازد . فقط یکبار جویدن آن شما را گرفتار دام این افیون توده ها خواهد کرد ...
طعم اکالیپتوس ( ساخت هر کجا) : به درد طرفداران فیلم های کیشلوفسکی و کوروساوا می خورد . اگر از  آن دسته از آدم ها هستید که در کافی شاپ ٬ کاپوچینو یا اسپرسو سفارش می دهید و سیگارتان را چنان بین لبهایتان می گیرید که وقت حرف زدن به شدت تکان می خورد و دودش در چشمتان می رود و شما با اشتیاق بیشتری سیگار را تکان می دهید طوری که خاکسترش به زمین می ریزد ٬ حتما از این طعم آدامس استفاده کنید .
تبصره ۱ : طرفدارن هگل از مصرف این آدامس منع شده اند . چرایش را کسی نمی داند و جای بحث دارد . 
تبصره ۲ : اگر سازنده ی آدامس شرکت اوربیت بود و شما هم مسلمان هستید ٬ بدانید و آگاه باشید که در جویدن این آدامس شک و شبه بسیار است .
طعم نعنا : عموما بعد از نوشیدن دوغ مصرف می شود . اگر دوغ گاز داری میل فرمودید و قبل از آن کباب و پیاز . و البته جورابتان هم فضای سفره خانه ی سنتی تخت دار و خانوادگی را معطر کرده است ٬ حتما از این نوع آدامس استفاده بفرمایید .
جویدن این آدامس آداب خاصی دارد که از آن جمله می توان به شنیده شدن صدای ملچ ملوچ اشاره کرد .
ریلکس آلبالویی : برای دختران ۱۶ تا ۲۰ سال طراحی شده است . مصرفش به طرفداران بودا ٬ آئین ودایی و البته شخص اوشو ٬ توصیه می شود . کسانی که فاقد شرایط فوق الذکر هستند می توانند با خرید این آدامس به جنبش های دانشجویی و غیر دانشجویی چاکرا گرا و غیره پیوسته به عرفان و انرژی اعتقاد دائم پیدا کنند . بیداری در این آدامس نهفته است !
آدامس خرسی : باید حتما دو عددش را هم زمان جوید ! اگر از آن دسته انسان ها هستید که جویدن دو عدد آدامس خرسی مانند خریدن ساندویچ با نان اضافه برایتان کسر شأن می آورد ٬ لطفا در مورد ادامه زندگی نکبت بارتان بیشتر بیاندیشید .
طرفداران موسیقی کلاسیک که شوپن را فقط با پیانو رویال دوست دارند و از آدامس خرسی چنان بدشان می آید که گویی خرسک بی نوای روی آدامس قبلا یک بار و برای همیشه خشتک از پایشان کنده است ٬ بهتر است بروند و کشکشان را بسابند .
اگر بسکتبال بازی می کنید ٬ قدتان یک متر و نود به بالا است و رنگ پوستتان سیاه و یا تیره است ولی نامتان مایکل جردن نمی باشد این آدامس را حتما استفاده کنید. 
آدامس بادکنکی : به علت منقرض شدن این آدامس یک دقیقه سکوت اعلام می شود .
آدامس موزی : با یک پاکت سیگار بهمن سوئیسی یا ۵۷ کوچک خریداری می گردد و لازمه ی استفاده اش علاقه به پلنگ صورتی است .
توجه : مدل های قلابی اش هم در بازار فراوان است ! مراقب باشید !
آدامس موزی با طعم توت فرنگی : دومین اشتباه خدا ! واقعا خوشمزه است . توضیح دیگر آنکه موضوعی غنی تر از هرمونوتیک برای تفکر می باشد .
ریلکس توت فرنگی : به طور متناوب با ریلکس تمشک اشتباه می شود . باید به کارخانه ریلکس این مهم را اطلاع داد . افلاطونینان و طرفداران تاریخ از این آدامس معمولا استقبال می کنند .بعد از آنها ریلکس توت فرنگی معمولا مورد علاقه فوتبالیست ها و اسب سواران می باشد .
 
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 12:7 توسط نگران |

تلفن همراهم (به تقلید از مجریان تلویزیون البته !) زنگ می خورد . شماره آشنا نیست . با مکثی کوتاه جواب می دهم :
- بله ٬ بفرمایید !
صدای مکش مرگ مای دختری از آن سوی خط در گوشم فرو می رود .( دقیقا فرو می رود ! مانند نوک تیز سوزنی که برای ادبی تر شدن متن می تواند سوزن گرامافون باشد):
- سلام .
با لحن احمقانه ای میم آخر سلام را می کشد . احساس می کنم صدایش زیادی لوس است . حتما شماره را اشتباه گرفته . جواب می دهم :
- سلام ، شما ؟!
- من ؟! من رو نمی شناسی ؟!
- متاسفانه نه !
شاید هم از این دخترهای بی کار است که می خواهد کسی را با تلفن و صدایش سر کار بگذارد . حوصله این مدلش را اصلا ندارم . آماده ام کشش بدهد و من قطع کنم که می پرسد :
- مگر فلانی نیستی ؟
- خودم هستم ٬ اما شما ؟ 
گیج شده ام . موضوع از چه قرار است ؟ احساس می کنم دخلم آمده . حس می کنم در تور عنکبوت گیر کرده ام . البته هنوز خود عنکبوت را ندیده ام . اما وجودش را مثل عطر ترس در هوا بو می کشم . لابد یکی است که از بین تقویم خط خطی شعر های به اصطلاح عاشقانه ی دوران جاهلیتم پریده است بیرون . خدا رحم کند . این یکی را چه کار کنم .
خیالم را راحت می کند . بدون هیچ کش دادنی با همان صدای مکش مرگ مای ناز نازی اش می گوید :
- من ؟ من عاطفه ام !
عاطفه ؟ این دیگر کیست ؟ در کسری از ثانیه ذهنم به کار می افتد . بی خود نیست این ملت ساده ی حرف مفت بلغور کن ، دائم به این مخ لعنتی می گویند کامپیوتر ! حس می کنم حتی فایل ها را هم دارم در ذهنم می بینم که یکی یکی چک می شوند به دنبال عاطفه !
خیر خبری نیست . پیغام هیچ فایلی با این مشخصات یافت نشد را در مردمک چشمم می خوانم و پاسخ می دهم :
- متاسفانه به جا نمی آورم .
- نمی شناسی ؟
- متاسفم نه !
- پس تو فلانی نیستی ! ببخشید !
این را می گوید و قطع می کند . در جمله ی آخرش تغییر لحن داده بود .لحنش صدای کسی بود که در یک آن فرو می ریزد . کسی که دار و ندارش را از دست می دهد . نمی دانم . اما اگر بار معنایی آن لحن را می توانستم تشریح کنم ، لابد همینگوی می شدم . در لحنش و در کلمه ببخشیدش چیزهایی بود که مرا خشک سر جایم نگاه می دارد .
فکرم به کار می افتد . اگر من فلانی نیستم پس چرا اسمم با فلانی یکی است و شماره ام هم همین طور . اسم من هم که چندان عام نیست . پس این فلانی دوم کیست که عاطفه را می شناسد و شماره اش با من یکی است ولی من نیستم . یاد جک های بی مزه می افتم . خنده ام نمی گیرد . ببخشیدش دردناک تر از آن است که خنده ام بگیرد .
به قول یک بابایی " ناگهان همه چیز روشن می شود". می فهمم که داستان چیست . احتمالا البته .
لابد کسی از دوستانم دختر بدبخت را سر کار گذاشته است . لابد کلی حرف های عاشقانه هم فرو کرده در مغز عاطفه . بعد در یک اقدام ناجوانمردانه (البته از نظر من!) به جای خودش ، شماره و اسم من را به دخترک داده است .
عجب خباثتی ! با یک تیر دو نشان ! هر دو نفرمان را مچل کرده است .
اگر پیدایش کنم خودم خفه اش می کنم . نه یک کار بهتر . عین همین بلا را به سرش می آورم . این بهتر است .
 
 
---------------------------------------------
پس از نگارش :
دراینکه این نوشته یک طرح است و برای داستان شدن باید حالا حالا خاک بخورد هیچ شکی نیست . اما به نظر خودم به درد یک زنگ تفریح ساده می خورد .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:40 توسط نگران |

 
صبح به خیر ! مردم ایران .......سلام !
ساعت هفت و دوازده دقیقه صبح است . رادیوی ماشین را خاموش می کنم تا مجری خوش صدای احتمالا بی ریختش نخواهد انرژی زورکی وسط رگ های خواب آلودم تزریق کند . گفتم بی ریخت ٬ علتش این است که هر کسی با این صدای دوست داشتنی و جنس مخالف نابود کن ٬ اگر بر و رویی هم داشت که نمی رفت وسط گنجه ی صداهای ماندگار بدون افزودنی های مجاز خودش را قرنطینه کند . اول صبح این همه انرژی مصنوعی را از کدام گوری آورده ٬ خدا می داند . بگذریم . زل زده ام به شماره ی ماشین روبرو که تا حرکت کرد ٬ من هم راه بیافتم . از این ماشین های مدل بالاست که هیچ وقت اسمشان را یاد نگرفتم . برای من همه این ماشین ها یک اسم دارند : " ...."
حالا که درست فکر می کنم می بینم دروغ گفتم ٬ برای من همه ی این ماشین ها هیچ اسمی ندارند . فقط اختلافشان در کشیدگی چراغ جلو و عقب است و شاید دور کمر راننده شان . نه دور کمر راننده شان هم مهم نیست . همان چراغ بهتر است . ماشین ها را با چراغ می شود طبقه بندی کرد . هرچه هم چراغ هایشان کش و قوس بیشتری داشته باشد ٬ ماشین مهمتری هستند . مثل آدم ها . مثلا پیکان با آن چراغ های مستطیل گونه اش مفت نمی ارزد . فکر کردید دخترها دیوانه اند که ساعت های بیشماری از عمرشان را جلوی آینه صرف کشیدن مداد توی چشم مبارک می کنند ؟ خیر قربان ! ترجیح می دهند پیکان نباشند . به گمانم همین الآن یک کشف بزرگ کردم ٬ کشیدگی چراغ اتوموبیل های گران قیمت دلیل علمی دارد ! برای همین هم هست که پیکان از رده خارج شد . چشم هایش دیگر کسی را جذب نمی کرد !
ماشین گران قیمت جلویی بالاخره حرکت می کند . ترافیک مزخرفی است . مثل دقایق شام آخر کند و سخت می گذرد . آفتاب هم که حالا یواش یواش به واسطه بالا آمدن خورشید ٬ از روی کاپوت ماشین سر می خورد و خودش را می فشارد وسط چشم های نیمه بسته ات ٬ این ضیافت را تکمیل می کند .
 احساس می کنی دنیا یک چیز کم دارد ! یک دکمه ی توقف ! قابل توجه آتئیست هایی که با برهان نظم مشکل دارند . اگر دنیا یک دکمه ی توقف داشت دیگر جنسش جور بود . دکمه را می زدی و می نشستی یک گوشه و با صدای بلند می خندیدی . سعادت یعنی این .
صدای برخورد خشک دو جسم سنگین آهنی باعث می شود به دنیا برگردم ٬ با همان آفتاب داغ کذایی اش . ماشین گران جلویی به ماشین سمت راستی اش کوبیده است . حکایت تازه دارد شروع می شود . حس می کردم این بلبشو یک چیز کم دارد . همین تصادف لعنتی بود . دیگر مطمئنم که خواب نیستم . همه چیز بی اندازه واقعی است .
راننده ماشین مضروب در ماشینش را باز می کند . نه ! راننده اتوموبیل خسارت دیده ٬ درب خودرویش را باز می نماید . این طور بهتر است . حس من را بهتر منتقل می کند . مردک صدایش را می کشد روی سرش و داد و بیداد راه می اندازد . گویی برای این شرایط زاده شده است . راننده ی ماشین چراغ کشیده ی گران قیمت هم پیاده می شود . می خواهد متشخص باشد . اما معلوم است که از داد و هوار اندکی ترسیده است .
من هم پشت سرشان قفل شده ام . باید دنده عقب بگیرم و وسط این ترافیک کوفتی که سگ هم صاحب بی شرفش را نمی شناسد ٬ از کنار دو آدم نفهم بگذرم که یکی شان سر دیگری داد می زند و آن یکی موش شده است . احمق ها . این را به هر دو گفتم . درست در چشمش های کج و معوج هر دو نگاه کردم و بهشان گفتم احمق . بعد هم گاز ماشین را تا ته فشار دادم که فرار کنم . می دانستم کک هیچ کدامشان نمی گزد . اما درستش این بود که فرار کنم .این بخشی از پیمان نانوشته ی ما با دنیای بی پدر است . قدری که سرعت می گیرم باد خنک می خورد توی صورتم . می خواهد خرم کند . دیگر خیلی وقت است که دستش را خوانده ام . در شرایطی که اعصابت دارد متلاشی می شود ٬ همیشه یا باد می آید یا بچه ی کوچک دوست داشتنی ای را می بینی ٬ یا اتفاق مشابه دیگری باعث می شود فکر کنی که تنها عوضی عالم تو هستی و  اصولا این توئی که مشکل داری . اما نه . دیگر گول نمی خورم .
ساعت هفت و بیست دقیقه است و تا شرکت حداقل نیم ساعت راه دارم . مطمئن می شوم دیر می رسم . خیالم راحت می شود . می توانم با آرامش بیشتری رانندگی کنم . گور پدر همه هم کرده است . می دانم پشیمان می شوم . وقتی فیش حقوقم را بگیرم حتما تاسف خواهم خورد که ای کاش چند ساعت زودتر می رفتم سر کار و چند ساعت دیر تر بر می گشتم و آن وسط هم چند ساعت مثل پروانه دور مدیر شکم گنده ی هیچی نفهمم می گشتم تا پاداشی چیزی بزند تنگ این چندرغاز حقوق لعنتی ٬ که آخر ماه مثل همیشه مجبور نشوم به زمین و زمان فحش دهم . بدبختی همیشه از همین جا آغاز می شود . به فکر می افتی که اصلا چرا باید کار کنی . چرا باید از خروس خوان مثل یابو سگ دو بزنی . اما جوابی در کار نیست . به خودم که می آیم چراغ قرمز را رد کرده ام . باید با افسر اخموی راهنمایی رانندگی که انگار ارث تمام اجداد بوگندویش را من بدبخت بالا کشیده ام یکی به دو کنم . فایده ای ندارد . جریمه را نوشته است . واقعیت همین جا شکل می گیرد . بین خطوط در هم و بر هم برگ جریمه .
عاقبت به شرکت می رسم . کارتم را که می کشم ساعت هشت و بیست و چهار دقیقه است . می دانستم دیر می رسم . یک روز دیگر شروع شده است . بی آنکه کسی من را خبر کند .
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 8:36 توسط نگران |

 

زل زده بودم به تصویر تلویزیون ، اما در خاطراتم سیر می کردم . آبادان ، شرجی ، پشت بام و هوشنگ ! سی و اندی سال پیش ! نوزده ، بیست سالگی ام.

خانه مان دیوار به دیوار خانه ی هوشنگ اینها بود . همسایه بودیم ، اما مثل برادرم بود . با هم دبیرستان فرخی می رفتیم . اگرچه هوشنگ دو سالی از من بزرگ تر بود ، ولی دیپلم را با هم گرفته بودیم . هر از گاهی به شوخی می گفت به خاطر من دو سال رد شده ، من هم می خندیدم .

عجیب ترین آدمی بود که می شناختم . در زندگی اش دو چیز را دوست داشت ( این را همیشه خودش می گفت ) مادرش و کفترهایش ! نزدیک صد تا کفتر داشت . همه را هم به اسم می شناخت . تمام سعی اش را هم کرد که من هم اسمشان را یاد بگیرم ، اما موفق نشد . آخر سر هم اسم یکی را گذاشت " خنگ " و به شوخی گفت این توئی ! کفتر بامزه ای بود ، دور گردنش سیاه بود .

هوشنگ را همه دوست داشتند ، با آنکه کفتر بازی می کرد ، برای هیچ کس مزاحمتی نداشت . موقع پرواز پرنده ها ، فقط آسمان را می دید ! با هم می رفتیم روی پشت بام خانه شان ، توی شرجی آبادان ، وسط ظهر ، می نشستم توی سایه ی آلونک کفترهایش و گیتار می زدم . هوشنگ هم تمام فکر و ذکرش پیش به قول خودش " تیزپر"ش بود !

می گفت فرهاد بزن ، من هم با بدبختی سعی میکردم چیزی نزدیک به موسیقی "مرد تنها " از گیتارم شنیده شود . بیشتر ضعفش را با صدای خودم پر می کردم . می گفت خوب می زنی . بعد نگاهم می کرد و می خندید . آفتاب که غروب می کرد ، می زدیم به کوچه پس کوچه ها !

من سریع می رفتم بالای منبر و از آرمان های مقدسم چنان می گفتم که موهای پس گردنم سیخ می شد . می خندید و می گفت بی خیال بابا ! دنیا رو بپا که دورت نزنه ، همین و بس ! من هم می خندیدم و سعی می کردم مجابش کنم . مجاب نمی شد . از آرمان بازی خوشش نمی آمد . اعتقاد داشت بی خودی دست و پا گیر است .

کاری به کار کسی نداشت . دوست هم نداشت کاری به کارش داشته باشند .ساده فکر می کرد و در عین حال عجیب بود .

جو گوزن ها که همه را گرفت . بردمش سینما رکس . دائم برایش توضیح می دادم که این نشانه فلان چیز است و آن نشانه ی بهمان چیز . ساکت نشسته بود و لبخند می زد . تنها عکس العملش زمانی بود که در قفس کفترها باز شد . یک دفعه سوت زد و شروع کرد به کف زدن . همه ی سینما به وجد آمده بودند و دست می زدند . گفتم اینجا داره از آزادی می گه .خندید . می دانستم که کفترها چشمش را گرفته اند . اما تماشاچیانی که جو هوشنگ گرفته بودشان که این را نمی دانستند . خنده ام گرفت  . آنجا بود که منظورش را از آرمان و خزعبلاتی که طوطی وار بلغور می کردم فهمیدم .

چند شب بعد بود که سینما رکس آتش گرفت . خبرش را هوشنگ داد . از همان شب به بعد ارتباطم با هوشنگ کم شد . تقصیر او نبود . من با بچه های چپ بُر خورده بودم . چند باری سعی کردم کتاب های مارکس را به خوردش بدهم . می خندید می گفت به دردش نمی خورد . انقلاب که شد . کم کم می فهمیدم که چرا عاشق کفترهایش بود .

تازه داشتم درکش می کردم که جنگ شد . آخرین باری که دیدمش داشت در قفس کفترهایش را باز می کرد . زندگی ما پشت یک وانت جمع شده بود . از آبادان رفتیم و من دیگر هوشنگ را ندیدم تا همین چند وقت پیش .

اتفاقی دیدمش . برای کاری رفته بودم شیراز . از هتل که آمدم بیرون دیدم سینه به سینه ی هوشنگم . یک دقیقه ای توی چشم هام نگاه کرد . بعد بدون هیچ حرفی بغلم کرد . خیلی تکیده شده بود . هنوز هم می خندید ، اما حالا پوست صورتش چروک می شد. گفت مادرش خیلی وقت پیش از دنیا رفته . گفت از اول جنگ تا حالا اومده شیراز . دعوتم کرد خونه ش .می گفت زنش خوشحال می شه . من پرواز داشتم . نشد که برم پیشش . تا فرودگاه برای بدرقه ام آمد . به شوخی بهش گفتم ، راستی اگر کفتر داشتی ، الآن نگران آنفلونزای مرغی بودی . خندید . اما توی چشمش اشک رو می دیدم که حلقه می زد .

 

زل زده بودم به تصویر تلویزیون ، اما در خاطراتم سیر می کردم . آبادان ، شرجی ، پشت بام و هوشنگ ! اتفاق هایی که دیگر تکرار نمی شدند . دیالوگ معروف بهروز وثوق شنیده می شد "اگه رضایت دادی که دادی وگرنه ..." شرکت نفت ، گل کوچیک و آسفالت داغ ! بوی شرجی توی دماغم پر شده بود . بین تصاویر سیاه و سفید و خط خطی ، در قفس باز شد و کفترها پر کشیدند تا آسمان . همه شاد بودند . ناخود آگاه خنده ام گرفت .

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:46 توسط نگران |

دوست داشتم در غرب وحشی ( همان طور که فیلم سازان هالیوود روایت کرده اند ، نه آن طور که بود !) همان هفت تیر کش خوش تیپ بودم که تمام تبهکارها از اسمش هم می ترسند . کسی مانند شخصیت بلوندی ، سرجیو لیونه . خونسرد ، باهوش ، خوش تیپ ، سریع و از همه مهمتر ، همیشه فاتح ! مشکلات برای این کارکتر به این ختم می شود که سیگار برگش را بین کدام یکی از دندانهایش نگاه دارد . یا به دام کدام یکی از دخترهای مو بلوند خوش هیکل بیافتد . آدم بی خیال و بی دردسر . هر جا که شد می خوابد و هر وقت که خواست غذا می خورد . از السالوادور و الپاسو و الکانزاس و تمام شهر های "ال" دار مکزیک و نیو مکزیکو راهش را می گیرد و به تگزاس و شیکاگو و حتی مرز کاندا می رسد . هر وقت گرسنه شد کار می کند . هر وقت خسته شد زیر درختی ، کنار رودخانه ای جایی اتراق می کند . نه پشتوانه ای دارد و نه آینده ای . خودش است و اسبش ، که شاید آپاچی ها آن را هم ازش بدزدند و شاید هم ندزدند و طفلک بر اثر گرما و تشنگی یک مرتبه به زمین بیافتد و با زبان قرار گرفته بین دندانهایش قهرمان را تنها بگذارد . برای چنین آدمی (بر فرض وجود) زندگی مفهومش را خیلی وقت است که از دست داده . نه از این بابت که راحت ماشه می کشد ، بلکه به این خاطر که دیگر چیزی برایش معما نیست . همه چیز واضح است . فردایی اگر وجود داشت ، برایش فکری می کند و اگر هم وجود نداشت که او چیزی نباخته است . بی هدف و بی مشغله است. موضوع جالب این است که این آدم زایده ی شرایط غرب وحشی است ، اما مقهور این شرایط نیست. هم به این معنا که شرایط سختی که همه را به سمت یک زندگی پر دردسر می کشاند به سخره می گیرد و نمی گذارد این زندگی او را زیر پایش خورد کند . و هم به این معنا که اگر این شرایط هم وجود نداشته باشد ، جناب قهرمان می تواند به زندگی اش ادامه دهد . اگر ملت تصمیم بگیرند که کشتن آدم کشها فقط به دست قانون ممکن است . او می تواند قانون شود و یا شاید دست از کشتن بردارد و صبر کند تا گراز ها به مزرعه ای ، جایی حمله کنند و کسی را برای کمک به دنبالش بفرستند . شاید هم هیچ کس به او احتیاج نداشته باشد . این ها همه در درجه دوم اهمیت قرار دارند . اوست که شرایط زندگی اش را درست می کند .
 من اما آدم بدبخت داستانم . همان که مزرعه دارد و به مزرعه اش حمله می شود . همان که نگران کشت پارسال و برداشت امسال است . همان که به دخترش تجاوز می شود . با دستهای پینه بسته و صورت پر چین و چروک و کلاه حصیری پوسیده که از بین پارگی های کوچک و بزرگش نور آفتاب رد می شود . نگران فردا . در گیر دیروز ! پول چند ماه کارم را باید بدهم به همان مردک خوش تیپ خوش پوش که اگرچه لباس هایش همیشه خاکی است اما شکوه و عظمت درشان موج می زند و بعد باید شام و نهارش را هم آماده کنم که آقا بیاید و چند وقتی در زمین من خوش بگذراند و هر از گاهی ، آن هم اگر لازم شد ، یک ماشه نا قابل را بکشد و ...
 مفهوم زندگی بین دندانه های چرخ صنعت همه را این چنین له کرده است . هر کسی چیزکی دارد که نگرانش باشد ، ماشینی ، خانه ای ، زمینی و ... دیگر هیچ کس قهرمان نیست ! شاید به این علت که در این زمانه نمی شود قهرمان بود و یا شاید به این دلیل ساده که دیگر کسی نمی خواهد قهرمان باشد .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:22 توسط نگران |