در زندگی همیشه که نمی شود برنده بود ، گاهی هم ممکن است آدم شکست بخورد !
اما بعضی از آدم ها یادگرفته اند که همیشه برنده باشند ! مثل خر بامزی ! که حتی وقتی با اسب حریف (توی مسابقه ی اسب دوانی ) هم زمان به خط پایان رسیدند ! زبانش را دراز کرده بود تا اول شود ! بعضی ها هم دقیقا این طوری اند ، حتی به زور زبان درازی هم که شده می خواهند اول باشند و فقط برنده بودن را یاد گرفته اند !
اگر بین خودمان بماند ، من هم از همین دسته آدم ها هستم ! به همین علت هم بود که وقتی عاشق اش شدم ، نرفتم جلو تا سر صحبت را باز کنم !
عمویی دارم که از شما چه پنهان آدم عجیب و خل وضعی است . موهای آشفته و بلند و ریش نتراشیده اش می شود تمام چیزی که از ظاهرش در ذهن می ماند ! و سیگار روشن کردنش ، که انگار انجام سخت ترین کار دنیاست ، می شود تیک عصبی اش ! اما این عموی ما ، حرف های خوبی می زند ! به قول پدرم وقت حرف زدن ، سرش به تنش می ارزد .
همین ارزیدن سر به تنش بود که باعث شد من بی خودی تا میدان انقلاب بروم .
خوب من یک پسر بیست و چند ساله ام که تنها هنرش در زندگی ، گرفتن گواهینامه ی موتورسیکلت است ! درس را که همان دوره ی راهنمایی کنار گذاشتم ، کار و در آمدی هم که ندارم ! اما از بازنده شدن بی زارم ! برای همین هم بود که وقتی عموی گرامی شرح احوال کتاب " قورباغه را بخور "را با آب و تاب فراوان برایم گفت ، من ِاز کتاب گریزان ، که تنها مطالعه ام در زندگی ورق زدن مجله های پرورش اندام بود ، سوار موتورم شدم و خودم را به سرعت به میدان انقلاب رساندم ! البته عمو جان ، خودش کتاب را داشت ، اما احساس کردم گرفتن کتاب از او ، یعنی مهر تایید بر بازنده بودن خودم زدن !
درون کتاب فروشی پر از آدم های جور واجور بود . مرد مسنی که که به اصایش تکیه داده بود و قفسه ی کتابها را نگاه می کرد ، زن بارداری که بچه ای یکی دوساله اش را بغل کرده بود و با عصبانیت به شوهر عینکی و بی مویش نگاه می کرد ، دختر ...!
قبل از آنکه بتوانم حتی فکر کنم ، عاشقش شده بودم ! مثل آدم های قصه های خانم جان خدا بیامرز ، در یک نگاه دل باخته اش شدم !
چهره اش جذاب بود ! با نمک و دوست داشتنی ! البته عینک می زد ، که ظاهرش را مثل معلم های سخت گیر می کرد ! اما در کل زیبا بود و وبا وقار !
با دوستش چند تا کتاب قطور دستشان گرفته بودند و حرفهایی می زدند که من نه تنها ازشان چیزی نمی فهمیدم ، بلکه حتی متوجه نمی شدم که فعل جمله هایشان چیست و کجاست ! کلمه های قلنبه و بی معنی ! ازگیستا نمی دونم چی چی و اومانیس و اگه اشتباه نکنم کمونیسم !
این آخری را هم از آنجایی فهمیدم که تو مدرسه هر وقت معلم دینی مان می خواست مثال آدم های بدبخت را بزند که در زندگی هیچ چیز نفهمیده اند ، با حالتی که انگار دارد راجع به قاتل پدرش حرف می زند ، می گفت : " این کمونیست های بیچاره ی خدا نشناس نه این دنیا را دارند ، نه آن دنیا را "
و این جوری شد که من فهمیدم کمونیست ، یعنی کسی که خدا را نمی شناسد ، و چون خانم جان ( خدا رفتگان شما را هم بیامرزد) دائم برای من و برادر بزرگم زیارت عاشورا و آیت الکرسی می خواند ! از همان موقع از کمونیست ها بدم آمد !
خلاصه اینکه ، خواستم برم جلو و سلام کنم ، اما ترسیدم که به نظرش آدم احمقی برسم ! خوب حق هم داشتم ، اگر مثلا معنی یکی از آن کلمه های مزخرف را ازم می پرسید ، باید مثل کودن ها نگاهش می کردم و می گفتم : " ببخشید ، چی گفتید ؟!"
به همین علت هم بود که وقتی عاشق اش شدم ، نرفتم جلو تا سر صحبت را باز کنم !
با خودم گفتم اول باید یاد بگیرم که مثل اون حرف بزنم ! با همان ادبیات ! و این چنین بود که در کمتر از چند دقیقه مانده به آخر داستان ! شخصیتم از یک جوان بی کار و بی سواد ! به یک جوان بی کار ، اما فیلسوف و منتقد تبدیل شد ! که می داند پوپولیسم چیست !
و اصولا با تمام داستان های عشقی ، که در آن موتور وجود دارد و دختر خوشگل دارند و اختلاف سطح فرهنگی ! به شدت مخالف است !
پ.ن 1: اینجانب هر گونه ارتباط داستان بالا را با فیلم " اخراجی ها " به شدت رد می کنم ! اصلا در این وضعیت که هر کسی رسیده یا به فیلم یا به کارگردانش گیر داده ، درحد و اندازه ی انسان فرهیخته ای مثل من که اتفاقا ایرانی هم هستم و از تمام کسانی که ساز مخالف می زنند خوشم می اید نیست که ، فیلم را نقد کنم .
پ. ن.2 : به نظر من اگر فیلسوف و منتقد شدن ، به خاطر یک کرشمه و غمزه هم باشد ، نیکو و پسندیده است !
شاید کمتر کسی را در بین علاقه مندان به فلسفه ( به خصوص فلسفه ی دوران روشنفکری فرانسه ) بتوان یافت که ژاک گرینا کایور (1708-1753 م) را نشناسد . کایور بی شک یکی از برجسته ترین چهره های جهان می باشد و آمدن نامش در ردیف ده فیلسوف مهم و تاثیر گذار تمام دوران اتفاقی نیست !
کایور را پیرو خط فکری رنه دکارت (1596-1650 م) می دانند . او نیز مانند اسپینوزا (1632- 1677 م) مجذوب فلسفه ی دکارت شده بود ! و همانند او به شیوه ی راسیونالیستی برای اندشیدن اعتقاد داشت ! اما بر خلاف دکارت ، چندان به وجود خدا اعتقاد نداشت ! کایور اعقاد داشت که دکارت از ترس کلیسا و مجامع مذهبی ، دست به اثبات وجود خدا زده است و اثبات دکارت در مورد وجود خدا را آن قدر خنده دار و بی معنی می دانست ، که آن را نوعی نشانه یا رمز از سوی دکارت و در جهت رد وجود خدا معرفی می کرد .
کایور در زمینه ی ادبیات هم فعالیت های گسترده ای داشته است . او نیز مانند ژان پل سارتر و شاعر هم عصر خود ولتر ، از جمله فیلسوفانی است که ادبیات و به خصوص نمایشنامه نویسی را برای ارائه ی فلسفه خود انتخاب می کند .نمایشنامه ی کشیش او که در سال 1750 ( یعنی سه سال پیش از آنکه بر اثر بیماری قلبی از بین رود ) در پاریس بر صحنه ی نمایش رفت و با اقبال عمومی نیز مواجه گردید ٬ از سوی منتقدین عنوان شاهکار یا مسترپیس گرفت .
البته در این میان نمی توان نقش ولتر را بر نوع نگارش و حتی شیوه ی تاختن به کلیسا در آثار کایور نادیده گرفت . تاثیر نمایشنامه های ولتر بر کایور بر کسی پوشیده نیست . خود کایور در این باره می گوید : " ولتر مانند راهبانی فانوس به دست ، مرا از جهان تاریک و ظلمانی به دنیای نور رهنمون بود "
تاثیر آثار ولتر بر کایور تا حدی است که برخی از صاحب نظران ، نمایشنامه ی پاریس بی تفاوت او را دنباله ای بر نمایشنامه اودیپ ولتر می دانند .
نمایشنامه ی کشیش ، داستان کشیشی است که عاشق دختری جوان به نام کاترینا می شود و برای رهایی از دام شهوت دست به قتل دختر می زند .
در زیر بخش کوتاهی از این نماشنامه ی را می خوانید :
اتاقک اعتراف ، اتاقک که با چوب های زیبا و براق ساخته شده است و جلوه ای سلطنتی دارد ، درست در وسط صحنه ی نمایش قرار گرفته است . در سمت راست کاترینا با صورتی نگران رو به دیواری زانو زده است که کشیش در پس آن حضور دارد و در سمت دیگر کشیش رو به تماشاچیان بر روی صندلی ای مجلل نشسته است !
کاترینا پدر از اخرین اعتراف من نزدیک به یک ماه می گذرد ! اما این بار دیگر نمی توانم ! واقعا نمی توانم !
کشیش فرزند ! اگر خدا را در قلب خود بیابی دیگر این گونه مستآصل نخواهی بود !
کاترینا پدر من عاشق جوانی شده ام ! او انسان خوبی است ! اما منکر خدا و مسیح است !
کشیش هیچ انسان خوبی وجود ندارد که نتواند نور وجود خدا را در دلش ببیند !
کاترینا اما ...
کشیش ( حرف او را قطع می کند ) فرزند او تو را از راه حق دور خواهد کرد !
کاترینا اما او مرا دوست دارد ! و حاضر است این دوست داشتن را اثبات کند !
کشیش آیا او می تواند درون قلبش را به تو نشان دهد ؟!
کاترینا او می خواهد که با من ازدواج کند و در این راه از هیچ تلاشی فرو گذار نیست .و من به او ایمان دارم
کشیش تو چگونه به کسی ایمان داری که به هیچ چیز ایمان ندارد ؟
کاترینا شما همیشه می گویید باید وجود خدا را احساس کرد و هیچ اثباتی بر وجود او نیست ! من هم صداقت را در وجود این جوان احساس می کنم ! همانطور که وجود خدا را احساس می کنم !
کشیش فرزند مراقب باش به دره ی گمراهی سقوط نکنی !مراقب باش !
کاترینا در حالی که از اتاقک بیرون می آید ، بر سینه اش صلیب می کشد و با چشمانی خیس از اشک از سمت راست صحنه خارج می شود .