تبليغاتX
روزهای آفتابی شبهای نقره ای
نمی دانم پیش خودش چه خیالی کرد که نوزده را با صدای بلند خواند  نو زاده! احتمالا حدس هایی زده بود مبنی بر اینکه نوزده هم مانند هیژده و هیوده لفظ عامیانه ای است برای اعداد ! و خوب لابد اگر نوزده عامیانه است ٬عالمانه اش باید چیزی باشد مثل نوازده یا همین نو زاده ی کذایی ! راستی هیچ دقت کرده اید که بعضی از آدم ها اصلا کت و شلوار بهشان نمی آید ! این دسته از آدمها حتما باید لباس راحت بپوشند یا حداقل از لباس های اسپرت استفاده کنند ! اما برخی دیگر از آدم ها هم هستند که همیشه یک شکل و قیافه دارند ! جدی و خشک ! و اتفاقا این جور آدم ها همان چیزی هستند که پدرها و مادها آرزو دارند فرزاندانشان را به شکلش در آورند !

درست مثل بیست ! که عالمانه و عامیانه اش با هم هیچ فرقی نمی کند !

 

-----------

پ.ن:

مبارک !

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 6:44 توسط نگران |

نه ساله بودم که کندی ترور شد . انگارهمین دیروز بود . کسی فریاد زد : " کندی رو با تیر زدن !" و بعد صدای شلیک گلوله شنیده شد ! گویی خبر کشته شدن کندی ، سرعتش از گلوله ی اوسوالد بیشتر بود !

پدرم دستش را روی شانه ام گذاشت و فریاد زد " بشین !"

 همراه با نشستن من و پدر ، همه ی جمعیت درون خیابان نشستند ! و من تازه توانستم ماشین رئیس جمهور را ببینم !

نمی دانم برق خون بود ، یا فقط انعکاسی از نور آفتاب ، که بر روی لبه درب عقب پخش شده و تا کناره های گلگیر ماشین امتداد پیدا کرده بود !هنوز هم نفهمیدم ، حتی با دیدن تمام مستند های روز حادثه ، حتی با دیدن تمام فیلم هایی که در باره ی آن روز ساخته شدند !

اما در تمام این چهل و چند سال ، آن تصویر کذایی از جلوی چشمانم پاک نشده است ! ماشینی مشکی با گلگیری که برق می زد ! شما را نمی دانم ، اما من کار ندارم که اوسوالد ماشه را کشید یا نه ! کاری ندارم که قتل کندی برنامه ی سازمان سیا بود یا نه ! به من مربوط نیست که چرا پرونده ی ترور کندی را جزو اکس فایل ها بررسی می کنند ! حتی برایم مهم نیست که کندی که بود و چه کرد و چرا مانند قهرمان ها از او نام می برند ! برایم مهم نیست که او در نیری دریایی خدمت کرده و حتی چندین روز بی آب و غذا در دریا شناور مانده بود تا پیداش کردند ! تنها چیزی که برایم مهم است ، این است که احتمالا برق خون یک انسان را در یک روز آفتابی دیده ام ! تصویری که واقعی بود ! نه خواب و خیال و رویا  ! نه یک پلان یا شات سینمایی ! آن روز کسی مرده بود و من شاید ( فقط شاید) پاشیده شدن خونش را دیده بودم !

خشونت ! تمام آن چیزی است که این روزها وجود دارد ! از مستند گرفته تا فیلم های هالیوود ، از روزنامه گرفته تا اینترنت ، از داستان و تخیل گرفته ، تا واقعیت ! همه و همه به خشونت اختصاص داده شده اند !

و حالا من به شخصه نمی توانم به دختر نه ساله ام بگویم که از دیدن تلویزیون که کشته های عراق را نشان می دهد ، پرهیز کند ! نمی توانم مجبورش کنم که فیلم های پر از خون هالیوود را نبیند ، نمی توانم ...

آخر من و تمام انسان های عصر من مدرن شده ایم ! مدرن ! که بعضی اوقات شکل کلمه اش مرا به یاد مردن می اندازد !

+ نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 22:16 توسط نگران |