درست مثل بیست ! که عالمانه و عامیانه اش با هم هیچ فرقی نمی کند !
-----------
پ.ن:
مبارک !
نه ساله بودم که کندی ترور شد . انگارهمین دیروز بود . کسی فریاد زد : " کندی رو با تیر زدن !" و بعد صدای شلیک گلوله شنیده شد ! گویی خبر کشته شدن کندی ، سرعتش از گلوله ی اوسوالد بیشتر بود !
پدرم دستش را روی شانه ام گذاشت و فریاد زد " بشین !"
همراه با نشستن من و پدر ، همه ی جمعیت درون خیابان نشستند ! و من تازه توانستم ماشین رئیس جمهور را ببینم !
نمی دانم برق خون بود ، یا فقط انعکاسی از نور آفتاب ، که بر روی لبه درب عقب پخش شده و تا کناره های گلگیر ماشین امتداد پیدا کرده بود !هنوز هم نفهمیدم ، حتی با دیدن تمام مستند های روز حادثه ، حتی با دیدن تمام فیلم هایی که در باره ی آن روز ساخته شدند !
اما در تمام این چهل و چند سال ، آن تصویر کذایی از جلوی چشمانم پاک نشده است ! ماشینی مشکی با گلگیری که برق می زد ! شما را نمی دانم ، اما من کار ندارم که اوسوالد ماشه را کشید یا نه ! کاری ندارم که قتل کندی برنامه ی سازمان سیا بود یا نه ! به من مربوط نیست که چرا پرونده ی ترور کندی را جزو اکس فایل ها بررسی می کنند ! حتی برایم مهم نیست که کندی که بود و چه کرد و چرا مانند قهرمان ها از او نام می برند ! برایم مهم نیست که او در نیری دریایی خدمت کرده و حتی چندین روز بی آب و غذا در دریا شناور مانده بود تا پیداش کردند ! تنها چیزی که برایم مهم است ، این است که احتمالا برق خون یک انسان را در یک روز آفتابی دیده ام ! تصویری که واقعی بود ! نه خواب و خیال و رویا ! نه یک پلان یا شات سینمایی ! آن روز کسی مرده بود و من شاید ( فقط شاید) پاشیده شدن خونش را دیده بودم !
خشونت ! تمام آن چیزی است که این روزها وجود دارد ! از مستند گرفته تا فیلم های هالیوود ، از روزنامه گرفته تا اینترنت ، از داستان و تخیل گرفته ، تا واقعیت ! همه و همه به خشونت اختصاص داده شده اند !
و حالا من به شخصه نمی توانم به دختر نه ساله ام بگویم که از دیدن تلویزیون که کشته های عراق را نشان می دهد ، پرهیز کند ! نمی توانم مجبورش کنم که فیلم های پر از خون هالیوود را نبیند ، نمی توانم ...
آخر من و تمام انسان های عصر من مدرن شده ایم ! مدرن ! که بعضی اوقات شکل کلمه اش مرا به یاد مردن می اندازد !