خیلی ساده ٬ بدون هیچ مقدمه ای پرسید :
- دیگه چرند نمی نویسی ؟
و به همین سادگی بود که علامت سوال انتهای سوال ٬ مثل بادکنکی که بادش کنند ٬ بزرگ و بزرگ تر شد و تمام فضای اتاق و خانه را گرفت . و با آنکه مثل باد کنکی که باد می شود بود ٬ اما سنگین شد و سنگین تر ٬ حتی سنگین تر از فضای اتاق و خانه که اکنون به واسطه ی سکوتی آزار دهنده کوچک و کوچک تر می شدند .
اینجا بود که انگار ٬ البته به دلیلی ساده مثل گیجی یا تهوع ناشی از کوچک و بزرگ شدن اجسام ٬ سرم به دوران افتاد و معده ام به جایی که بعد ها حس کردم دهانم بود ٬ و در آن لحظه می پنداشتم که بخشی از بیرونی ترین قسمت های یک چاه عمیق است ٬ وارد شد .
حالا که درست تر فکر می کنم ٬ حالم کمتر به هم می خورد ٬ اما در آن لحظه ی کذایی لابد درست فکر نمی کردم که آن طور شد ، پس الآن دیگر به آن سادگی که آن موقع گفتم ، نمی گویم که :
- ننوشتن من به چه کار می آید ؟
بلکه می پذیرم که ننوشتن من ، به قدر خالی نشدن معده ام به کار می آید !
+
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 23:7 توسط نگران
|