نم می زد . گرگ و میش نشده بود و هوا سعی می کرد گرمی اش را در آستانه ی غروب حفظ کند .
قبرستان ، جایی برای خدا حافظی ، جایی برای وداع ! پر از آدم هایی که با افعال ماضی معرفی می شوند ، پر از سنگ !
زن میان سال بود و خسته . چتر به دست ، به آرامی برای زن دیگری که چادر به سر داشت ، حرف می زد :
- خلاصه دادم به یکی از این کارگرها ، قبر خدا بیامرز رو درست کرد ! دیدم تو این هوا ، ممکنه سنگ بشکنه ! دادم دور ش رو سیمان کردن و گفتم سنگ رو بیارن بالا !
سر می چرخاند و به سمت من نگاه می کند ! شاید متوجه ی توجه من شده ، یا شاید از سر عادتی دیرینه ، که هنگام صحبت های عادی ، به ابنای بشر به خصوص ایرانی ها ، ذکر می کند که سمت چپ یا پایین را نگاه کنند ، سرش را گردانده !
اگر یوسف بود ، می گفت که این کار ، یعنی کسی دارد خاطرات اش را به یاد می آورد ! می گفت اگر پایین را نگاه کند ، یعنی موضوعی ناراحت کننده را با به یاد آورده ، و اگر بالا را .... یوسف همیشه دوست داشت که کارهای دیگران را کالبد شکافی کند ، من دوست نداشتم !
زن ادامه داده بود :
- ... حالا موندن اشکان و مهندس ، البته بیتا هم هست . نمی دونم ، ولی تو این وضعیت بهترین فکر بود !
لحظه ای صدای رعد به گوش می رسد ، در تعجبم که چرا برق اش ندیدم ! هوا به سمت تاریک شدن می رود ، در آستانه ی گرگ و میش شاعرانه ی نویسندگان رئالیسم ، باد می آید ! در قبرستان ، در جایی برای وداع !
زن چادری خودش را جمع می کند ، هوا سرد تر شده و من فکر می کنم باید راه بیافتم ! من به آنجا تعلق ندارم ، من به دنیای آسفالت و چتر تعلق ندارم !
زن می گوید :
- باید بگم این کار رو برای مهندس هم بکنن ! همین طور برای اشکان !
بعد لحظه ای مکث می کند ، زیر لب می گوید :
- نامزدش را را هفته ی پیش دیدم ، دختر خوشگلی بود ! چشم هاش خیلی قشنگ بود .
من به اطراف نگاه می کنم ! به باران ، به درخت های بی برگ !
زن می گوید :
- خوب آره ، البته بیتا مشکلی نداره .
بعد بر می گردد ، نه مثل دفعه ی قبل ، این دفعه کامل می چرخد و به طرف من می آید !
لحظه ای می ترسم ، یعنی چه می خواهد !؟ زن به من می رسد ، جلوی من خم می شود و دستش را به روی سنگ قبر می گذارد ، زیر لب فاتحه می دهد !
قبر را تازه درست کرده اند ، سیمان تازه خشک شده ای در حاشیه ی قبر به چشم می خورد . قبر از دو قبر کناریش بالاتر است ! زن طوری نشسته که نوشته ی روی سنگ را نمی توانم بخوانم . قبر در میان سه قبر دیگر قرار دارد .این چهار قبر ، تک و تنها ، این گوشه ی قبرستان افتاده اند.
قبر سمت چپ متعلق به مهندس شایسته است و قبر سمت راست ، متعلق به اشکان یادنگر ! هر دو سنگ ،از سنگ میانشان که زن بر روی اش خم شده ، پایین تر هستند . اما آخرین سنگ قبر متعلق به بیتا است ! هم ارتفاع قبر کسی که زن برایش فاتحه می خواند !
برق می زند ، همه جا روشن می شود و به سبک داستان های فانتزی ، باران شدت می گیرد ! این بار رعد شنیده نمی شود !
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:32 توسط نگران
|