غم و غصه ٬ به نظر من بزرگترین محرک نویسنده ها هستند . به جانت می افتند و مثل خوره روحت را در
انزوا می خوردند . باید از شرشان خلاص شد . باید با کسی تقسیمشان کرد . نمی شود که اجازه داد هر کاری که می خواهند با آدم بکنند . باید در موردشان حرف زد . اما اگر این وسط تنها باشی و کسی نباشد که به درد و دل ات گوش دهد ٬ درد در گلوی ات گیر می کند و رفته رفته خفه می شوی .
اینجاست که کاغذ نقش حیاتی اش را ایفا می کند . غم و غصه ی نگفته ات را ٬ روی کاغذ می پاشی و مانند استفراغی که سطح صافی را پر کند ٬ کاغذ ات به گند کشیده می شود .
اینکه می گویند " نویسندگان معمولا آدم های منزوی هستند " فقط یک جمله ی احمقانه است ٬درستش می شود " آدم های منزوی معمولا نویسنده می شوند "
زمان که می گذرد ٬ آدم در زندگی حل می شود . چشم که باز می کنی ٬ متوجه می شوی بخشی از آن شده ای . کم کم بوی گند زندگی در وجودت رخنه می کند . دیگر مثل دوران نوزادی ٬ بوی خوب نمی دهی . زندگی با آدم چه کارها که نمی کند . منجلابی است که هر چه بیشتر دست و پا بزنی ٬ راحت تر درش فرو می روی . همه چیز الکی است . دروغی که مزه مزه اش که می کنی ٬ طعم بادام تلخ می دهد . هر چه می گذرد تلخی اش بیشتر می شود . تازه می فهمی سرت کلاه رفته . حسرت گذشته را بیشتر می خوری . حتی می خواهی بازسازی اش کنی . حداقل سعی ات را می کنی .
گوشه ی تاریک اتاق در خودم جمع شده ام . شناور در سکوت مطلق و تاریکی . مثل پیش از تولد .
چیزی در گلویم گیر کرده است . اتفاقات و خستگی روز کار خودش را کرده است . ذهنم آشفته است . پر از چیزهای بی معنی ای که دیگر از یک دیگر منفک نیستند . همه چیز در هم آسیاب شده است .
در ذهنم کم کم کلمات در کنار یکدیگر می نشینند . جمله ی اول که شکل می گیرد ٬ سرعت می گیرم . متنی در ذهنم خلق می شود . کاغذ ندارم ٬ پس در ذهنم می نویسم . جملات یکی پس از دیگری به دنبال هم قطار می شوند . چیزی زاده می شود بی آنکه کسی متوجه باشد . اما در همین لحظه ٬ کلمات اول را فراموش می کنم ٬ بعد جملات اول را و متن به ارامی می میرد . باز هم کسی کک اش نمی گزد .
آرام شده ام . دیگر چیزی در گلویم نیست . در خودم استفراغ کرده ام . حالا بوی گندم بیشتر می شود . بوی زندگی می دهم .
به اینجا که می رسی ٬ می فهمی آدم ها سه دسته اند . هرچند که به دسته بندی معتقد نباشی . دسته ی اول روی دیگران بالا می آورند ٬ دسته ی دوم روی کاغذ و دسته ی سوم درون خودشان . بازی کثیفی است . بوی تعفن اسید معده و گوشت گندیده می دهد . حالت را به هم می زند ٬ بالا که آوردی ٬ این سیکل کامل می شود . چرخه ی کثافت . بخشی از آدم بودن . درست مثل نفس کشیدن ٬ که آن هم برای خودش داستانی دارد .
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:25 توسط نگران
|
نه اینکه فکر کنید موضوع یک رابطه ی آنچنانی است که در کتاب ها بنویسند یا در سینما و یا جدیدا DVDنشان دهند ! نه اصلا این طور نیست ! اصلا طور دیگری هم نیست ! فقط آن جوری است که باید باشد ٬ یا شاید هم نباید باشد !
خوب رفیقه ی رفیق ما ٬ بسیار زیباست ٬ نه به چشم خواهری ها ! اتفاقا دقیقا به چشم خاطرخواهی .
تو دل برو و دوست داشتنی . با لبخند همیشگی که می تواند تمام یخ های قطبین را به سادگی آب خوردن آب کند . و چشم هایش که مانند دختران ساده ی روستایی وقت حرف زدن از آدم پنهانشان می کند ٬ انگار که گوهرهایی هستند که نباید هر کسی ببیندشان . دست هایش را وقت حرف زدن زیاد تکان نمی دهد . ژست نمی گیرد . بوی خودش را می دهد ٬ نه صابون و عطر و کرم . و همه ی اینها را وقتی دارد ٬ که رفیقه ی رفیق من است .
زندگی می گذرد . مثل همه ی آشفتگی ها ٬ مثل تک تک سیلاب هایی که در کنار هم معنایی جز توهین به شخصیت آدم را پیدا نمی کنند . سال هفتاد یا هفتاد و یک به تبریز رفتم ٬ تا از آنجا راهی آنکارا شوم و سر رشته ی زندگی را آن ور پیدا کنم . مسافر آمریکا نبودم ٬ آنجا همه چیز در بی معنی ای مطلق غرق شده بود . بوی کوکا و مکدونالد می داد . راه من به برلین می رسید و از آنجا کلن .
وسط یک مشت ایرانی که فارسی را از یاد برده اند و یک مشت آلمانی که انسانیت را ! وسط دروغ های خوش رنگ و حقیقت هایی که ترجیح می دهی دروغ باشند . روشن فکر نبودم . و به هیچ فرقه ای تعلق نداشتم . از سیاست آن قدر می دانستم که همه ی ایرانی ها می دانند . اهل هنر و فلسفه و بد تر از همه ادبیات هم نبودم . آدم کاری ای هم به حساب نمی آمدم و این ها در کنار هم ٬ اگر مکملی برای بدبختی نباشند ٬ فیتیله ی آن را می توانند روشن کنند . شمارش معکوس شروع شده بود . چندرغاز پول و کوله باری از تاسف ٬ همه آن چیزی بود که در ته ساک چرمی ام پیدا می شد . راهی نمانده بود . در چنین وضعیتی روزی رفیقی قدیمی را در خیابان دیدم . اینجا در غربت ٬ همه برایت فامیل به حساب می آیند . به خصوص اگر ظاهرت نشانی از بدبختی ات ندهد .
رفیق قدیمی ٬ همان بود که حالا رفیقه اش چشم من را گرفته بود . مانند کورسوی امیدی که در کتابها می نویسند ٬ بر تاریکی وضعیت من می تابید . یک سال بود که در آلمان با رفیق من زندگی می کرد . هم خانه بودند و به سبک آنجا ازدواج نکرده بودند . مردانگی و لوتی گری حکم می کرد به کسی که از آن رفیقت است ٬ مانند خواهرت نگاه کنی ٬ مقدس تر از تخم چشم ات . اما من در بند مردانگی نبودم . در بند هیچ چیز نبودم . دنیا خودش به قدر کافی بند داشت . تنها سوال این بود که او هم همان گونه که من دلبسته شدم ٬ دل به من بسته است ٬ یا نه ؟ جواب مثبت بود . اخلاقیات او را هم جلب نکرده بود . از آدمی مثل من که هیچ ها احاطه اش کرده بودند ٬ خوشش می آمد . ماجرا حسن دیگری هم داشت . در آلمان خراب شده ٬ هم آشنا زیاد داشت ٬ هم پول . شانس به خانه من می آمد . با کوله باری از خوشی ها . زندگی هنوز هم به همان مزخرفی ادامه داشت . قرار هم نبود تغییر خاصی کند . فقط خوشی هایش بیشتر شده بود .
همان طور که گفتم داستان از آن رابطه های آنچنانی هم نبود ٬ چندی که گذشت با رفیقه ام به هم زدیم . او راه خودش را رفت و من هم راه خودم را . البته راهی در کار نبود . مقصدی نداشتم . اگر در ایران هم بود فرقی نمی کرد . اصلا چون راهی نبود به آلمان رفته بودم . شاید طرفداران سر سخت نظام خانواده خوششان نیاید ٬ یا اخلاق گراهای پر چانه که برای اخلاقی یا غیر اخلاقی نشان دادن هر چیز یک ساعت تمام لاطائلات به هم می بافند . اما موضوع همین بود ٬ به همین سادگی . و گفتنش نه از باب خالی کردن عقده ای ٬ توجیه کردن چیزی ٬ یا چه می دانم رفع عذاب وجدان ٬ که صرفا به خاطر یادآوری این نکته بود که زیاد هم غصه خیلی چیزها را نخورید .
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 20:4 توسط نگران
|