تبليغاتX
روزهای آفتابی شبهای نقره ای
راستی حالا که حرفش پیش آمد ٬ من هیچ وقت نفهمیدم چرا دانشکده ی پزشکی را رها کردم و رفتم با بوی کافور و عود و مقداری اسپند برای خودم یک گور خریدم که هر وقت خواستم گم اش کنم .
البته این همه ی ماجرا نبود . من حتی هیچ وقت نفهمیدم که چرا آخرین باری که گورم را گم کردم ٬ دیگر نتوانستم پیدایش کنم ! نفهمیدم که چرا اصلا گور کسی باید بتواند گم شود ٬ مگر گم شدن خود آدم کافی نیست ؟ موضوع جالبی بود برای فکر کردن . البته به شرطی که جناب اسقف بارکی معظم خوابش می برد و یادش می رفت که برای فلسفه هم به قدر مذهب می شود بی خاصیت بود .
 
در پاریس وسط سرگردانی کافه ها و فروشگاههایی که همینگوی می رفت و سلین هم رفته بود و من هیچ وقت نرفتم ٬ کسی خبر داد که گور من را پیدا کرده ! البته اشتباه می کرد ! گور کس دیگری را یافته بود ! خلاصه که  همه جای دنیا می شود یک چیز را اشتباهی برای کس دیگری پیدا کرد ٬ بد تر از آن اینکه می توان نسخه ی اشتباهی را هم برای دیگری پیچید.
من باز به پزشکی خوانده شدم . اما این بار تمام حواسم پیش خدایی بود که زیر تیغ جراحی نشسته و به من می خندید ! بوی کافور می آمد . تیغ کار خودش را کرده بود و نفس های آخر کسی را پیوند زده بود به گوری که طرف هیچ وقت نمی دیدش !
از آن طرف دنیا که سوپر من داشت و بتمن داشت و اسپایدر من داشت و همه چیز را به آدم منگنه می کرد تا انسانیت  آن هم از نوع ذکورش را ( به قول استاد شهید مرتضی مطهری ) به ورطه ی غفلتها فرو غلطاند ٬ کسی آمد . در باران . البته این بار مرد نبود . دختری بود بلوند با چشم های آبی بی فروغ و سراغ آیدای شاملو را از من می خواست . عجب سرگیجه ای ! بوی نفتالین و بید زدگی پارچه های کفن من و تابوت آن مردک که زیر تیغ رفته بود ولی نتوانسته بود بیرون آید ٬ نفس تمام مردم دنیا را پر کرده بود و احمق ها فکر می کردند عطر دون ژوآن های فرانسوی زیر دماغشان رفته است.
یانکی ها هنوز تیم بیسبال و بسکتبال و هزار و یک کوفت زهرمار بال خودشان را داشتند و افکار نیچه را جوری به خورد فیلم سازهای نه چندان هنرمندشان داده بودند که هالیوود بینهای بی نوا فکر می کردند نیچه لابد اسم مستعار بن لادن است .
این وسط سیاست هم به فکر من بود . هگل و لاک و هابز را درست جلوی پای من قربانی کرد . خنده ام که گرفت ٬ تازه بوی خون تازه بود که می رفت وسط نفس های عمیق خندان من حالات تهوع ام را به قلم سارتر پیوند بزند . بنده ی خدا . با آن چشم های کورش فکر می کرد چیزی از صحبت های کگور و آن یارو هایدگر فهمیده که می شود با آن دم دهن مارکسیست های کمونیست یا کمونیست های مارکسیست را بست . خبر نداشت که اصالت وجودش به درد عمه ی من هم نمی خورد .
من هنوز گورم را پیدا نکرده بودم که خوابم برد بین آشفتگی بوف کور و شازده احتجاب و سوررئالیسم و همه همه . هنوز به دادائیسم و دالی نرسیده بودم که خدا باز برای همیشه گم شد .
حالا ملت دو قطب شده بودند . یک عده دنبال گور من می گشتند و یک عده دنبال خدا . من هم که معلوم نبود اسمم چیست و کس و کارم  کیست و اصلا کجای بازی هستم ٬ در به در می گشتم به دنبال خودم .  آن هم لا به لای اوراق پوسیده ی کتاب های ممنوع الچاپ .
خلاصه که سقراط را خدا بیامرزد . نور به قبرش ببارد . حداقل آنقدر شعور داشت که آنچه فکر می کرد درست است را ننویسد . آتن هم به روزگار فعلی دیار من می مانست . پر از آدم هایی که گمان می کردند می فهمند و ادامه ی ماجرا . روزگار غریبی بود . اگر آدام اسمیت با آن کتاب کذایی اش گند نمی زد به تمدن بشر ٬ باز می شد زیر سیبیلی ( آن هم از نوع لنینی اش) پذیرفت که ای بابا دنیا همین است .
خدا به گرگ بیابان هم رحم کند ٬ هسه و گونترگراس ادبیات آلمان را رو آوردند . تا شاید جای خالی فیلسوفان آلمانی دو قرن قبل و فیزیک دان های یک قرن قبل را پرکنند . دور دور ادبیات است . برای علم دیگر تره هم خورد نمی کنند . به خصوص پزشکی ٬ که امروز شکلات سرطان زای دیروز را در تحقیقات فردا برای درمان سرطان مفید توصیه می کند . علم واضح است . ابهام و ایهام ندارد . برای همین هم دیگر به درد نمی خورد . مثل ادبیات نیست . چیزی را مخفی نمی کند . هر چند دست کم من را پشت خودش پنهان کرد . آخرش اول اسمم یک دکتر گذاشتند و گفتند به سلامت . گرچه من نفهمیدم به سلامتی را برای من آرزو کرده بودند یا برای بیمار هایم . اهمیتی هم نداشت . آدم گم شده که نیاز به سلامتی ندارد . آدم که گم شد ٬ اگر خیلی غیرت داشته باشد ٬ خفه خون می گیرد و لال می شود . اگر هم مثل من از این چیزهای سنتی در جامعه ی مدرن یا پست مدرن خوشش نیاید ٬ می شود کسی که هی ور می زند .
راستی اگر کسی اون گور صاحب مرده ی من را پیدا کرد . یه جوری خبرم کند . اجرش با سید الشهدا !
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:2 توسط نگران |

 
مرد منطق دان     ( به آقای پیر) این یک قیاس منطقی نمونه است . گربه چهار پا دارد . پیشی و ملوس هر کدام چهار پا دارند . پس پیشی و ملوس گربه اند .
آقای پیر                سگ من هم چهار پا دارد .
مرد منطق دان      پس آن هم گربه است .
آقای پیر               (پس از مدتی تفکر) پس منطقا سگ من می شودگربه .
مرد منطق دان     منطقا بله . اما عکسش هم درست است .
آقای پیر               این منطق تو خیلی خوشگل است .
مرد منطق دان     به شرط اینکه ازش سوءاستفاده نشود.
 
...
 
مرد منطق دان     حالا یک قیاس دیگر . تمام گربه ها میرا هستند . سقراط میرا است . پس سقراط گربه است .
آقای پیر              و چهار پا دارد . درست است . من یک گربه دارم اسمش سقراط است .
 
از نمایشنامه "کرگدن" نوشته ی "اوژن یونسکو" .
---------------------------
بعد التحریر :
کسانی که با توجه عنوان این پست ٬ منطقا حکم می کنند که باید بین "فلسفه" و "منطق" تفکیک قائل شد ٬
بدانند و آگاه باشند که من جنبه ندارنم و ممکن است با قیاس ثابت کنم این دسته از خوانندگان وبلاگ
 " گربه" هستند !
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:53 توسط نگران |

از سال ها پیش دیگر در پی مقایسه نیستم . چون یا چیزی برای مقایسه کردن در میان نبوده ( مثلا شاهکار های بورخس را با چه چیزی می توان مقایسه کرد ؟ ) و یا اگر بوده ، دیگر ارزش مقایسه کردن ٬فکر کردن و وقت گذاشتن را نداشته است .
 اما این بار به چیزی بر خورد کردم که گویا برای مقایسه شدن زاده شده است  :
 
هفته عاشقی با صدای روزبه نعمت الهی
 
حتی اسم اثر هم کافی است تا یاد هفته خاکستری فرهاد مهراد بیافتم . و از همین جاست که مقایسه شروع می شود . اما نه برای شناختن ارزش اثر آقای نعمت الهی !
 
هفته خاکستری روایت دغدغه های یک عصر و یک زمان خاص نیست . هرچند جمعه هایش به ترانه ی "جمعه" اشاره دارد ( و ممکن است کسانی به یاد آورند که ترانه ی "جمعه" بی ربط با بیکاری کارگران چیت سازی نبوده است ). اما هفته خاکستری حکایت هر هفته ی آدم هایی است که خسته شده اند . از همه چیز .
 از وضعیت موجود ، از حرف های بیهوده ، از آدم های بی معنی  و بیشتر از همه از زندگی .
اما نق زدن نیست . مانیفستی است که می خواهد این آدم ها را به دیگران بشناساند . بیانی است واضح و روشن از آنچه اینان حس می کنند . از برزخی که هر هفته تکرار می شود . از چیزی که به قول مکابیز"تراژدی زنده بودن" است .
"صفحه ی کهنه ی یادداشت های من / گفت دوشنبه روز میلاد مَنِه /اما شعر تو میگه که چشم من / تو نخ ابر ِ که بارون بزنه / آخ اگه بارون بزنه / آخ اگه بارون بزنه"
همه چیز همین جا اتفاق می افتد . از روز تولد تا پای دار . اشاره  به شعر شاملو خود همه کار را کرده است . " پای دار قاتل بی چاره همین جور تو هوا چشم می دوزه / چی می جوره تو هوا / رفته تو فکر خدا ؟ / نه برادر تو نخ ابر که بارون بزنه / شالی از خشکی درآد / پوک نشا دون بزنه / اگه بارون بزنه / آخ اگه بارون بزنه "
هفته خاکستری راوی این گروه از آدم هاست . داستان آدم هایی است که به هیچ جمعی تعلق ندارند . آدم هایی که تنها مانده اند . که فاصله شان را با دیگران حفظ کرده اند .
"غروب سه شنبه خاکستری بود / همه انگار نوک کوه رفته بودن/ به خودم هی زدم از اینجا برو/ اما موش خورده شناسنامه من"
این خستگی و جنگ با بیهودگی دنیا ٬ به تنبلی ٬ سستی و کاهلی کاری ندارد . از ناآگاهی هم ناشی نمی شود . فقط و فقط باور نداشتن به آنچه دیگران "عصر خوشبختی" می دانندش موجبش می گردد .
همه فریب خورده اند . همه در "فصلی که باید بگندند" با "جون سختی" خیره کننده ای ادامه می دهند . راوی و هم قطارهایش اما خوب می دانند که این هفته به کجا می رسد . بلیت بخت آزمایی شان هیچ وقت نبرده است ! هیچ وقت هم نمی برد !
 نمی خواهم کل شعر را بند به بند معنی کنم و کد بیاورم که این جا این است و آنجا آن . اصلا بحث من شعر هم نیست . هر چند شعر شهیار قنبری واقعا دوست داشتنی است . اما حرف من چیز دیگری است . هفته خاکستری فارق از شعر و موسیقی زیبایش که توسط اسفندیار منفرد زاده ساخته و تنظیم شده است ، چیز دیگری دارد . این آخری که همان برگ برنده اش است ، چیزی نیست جز هنر فرهاد .
فرهاد می دانست دارد چه کار می کند . نمی خواند تا خواننده باشد . حسی که در هفته ی خاکستری هست ، از صدای فرهاد به وجود می آید نه شعر شهیار . همذات پنداری آدم هایی که ذکرشان رفت با این اثر فقط و فقط به خاطر فرهاد است . فرهاد هنوز هم بعد از این همه سال با همان پانزده ، بیست ترانه ای که خواند ، زنده است . هنوز هم هفته خاکستری ٬ کودکانه ٬ مرد تنها و ...  را برای فرار از روزمرگی می توان ( و به نظر من ) باید گوش داد . زیرا خواننده اش به درکی هنری از شرایط موجود رسیده است ! 
 
و اما هفته ی عاشقی ! که خودش گویا برای جنگ آمده است . روزها را می شمارد و هر روز مثل هفته خاکستری برای خودش داستانی دارد که این بار پیرامون عشق می چرخد . گذشته از شعر بسیار ضعیف و موسیقی کم ارزشش ، چیز دیگری برای ارائه ندارد . از نسل ترانه های معاصر است . اگر ترانه های سه ، چهار دهه قبل هر از گاهی موسیقی زیبایی ( مانند شاهکارهای واروژان ، بابک بیات ، منفردزاده و ...) و یا شعر های پر مایه ای ( مانند کارهای جنتی عطایی ، سرفراز ، قنبری و ... ) داشتند . ترانه های معاصر از همه چیز تهی شده اند . این است فرق جناب روزبه نعمت الهی و فرهاد ! فرهاد نمی خواند تا خواننده باشد . می خواند چون حرفی برای گفتن داشتن . برای همین هم به شعر و موسیقی اش اهمیت می داد . اما محصور شعر و موسیقی هم نمی شد چون برایش حکم ابزار را داشتند . چیزی داشت که به این ها اضافه کند !
خواننده ی جدید به صرف خواندن است که می خواند ! آقای نعمت الهی حتی اگر هفته ی عاشقی اش را عاشقانه می خواند ، این قدر توی ذوق نمی زد ! اگر تجربه ی موقعیت را داشت ٬ شاید می توانست کمی بار این اثر را به دوش بکشد .
 
من کاری ندارم که کدام هفته بهتر است ٬ گرچه با هم در تقابل هستند . اما این چیزی نیست که بخواهم اکنون به زوایایش فکر کنم . اینجا فقط هنر است که مورد خطاب من است . همین و بس !
 
به اینجا که می رسم نگران می شوم که مجبورم ( به رسم حسین پناهی ) بگویم :
" حالا به من بگو ! برادر !
زبانم لال آیا
 قافیه٬  قافیه را باخته است ؟ 
 زبانم لال آیا
 کار شعر (در اینجا موسیقی ما ) ساخته است ؟ " *
 
 
 
 
 
 
* : بخشی از شعر "خیلی محرمانه" که در کتاب " سالهاست که مرده ام" حسین پناهی آمده است و تقریبا شعر فارسی را به همان چیزی متهم می کند که من موسیقی اش را !
+ نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 20:3 توسط نگران |

" من در کمال سلامت عقل و فکر اعلام می کنم که اینجانب خ.ر ۱ به علت علاقه ی زیادی که به دختر همسایه دیوار به دیوارمان ن.ا.ز.ی ۲ داشتم ٬ با دست خالی گردن او را آن قدر فشار دادم که چشمانش برای همیشه بسته شد ٬ هر چند در آن زمان مغزم کار نمی کرد . "
 
تقریبا مطمئنم خطوط بالا ، که توسط بخش حوادث یکی از سرویس های خبری و از دهان جوانی در آستانه ی مرگ ٬ روایت شده اند ٬ دروغی بیش نیست . این را حتی می توان از لحن و سبک نگارش دریافت . چیزی بیش از یک دستکاری مختصر برای نوشتاری کردن گفتار ٬ در آن به چشم می خورد .
ادامه ی متن حتی از این هم وحشتناک تر است . احساس می کنی داری کتابی از نویسنده های فرانسوی و با ترجمه صالح حسینی می خوانی :
 
"ساعت هنوز سه نشده بود که آفتاب از شیشه مشجر پنجره افتاد روی برگه های شیمی . شهریور بود و من هنوز درگیر اضافه امتحانات خرداد . بوی نم کولر آبی و گرمی آفتاب روی پوست دست و خماری بعد از ناهار همه و همه منتج می شد به خیلی چیزهایی که اینجا جایش نیست بگویم . خلاصه اش می شود اینکه زدم بیرون . آفتاب لاکردار چنان می تابید که به قول بچه های محل ٬ سگ هم تب می کرد . حالا مجسم کنید در چنین وضعیتی اگر پنجره ی رو به روی شما که به تیر برق جلوی خانه تان تکیه زده اید ٬ باز باشد و دخترک هم همانجا در حال برس کشیدن موهایش ٬ به شما زل بزند و بعد آرام بخندد ٬ شما چه کار می توانید بکنید به غیر از اینکه فکر کنید ( یا شاید هم مطمئن شوید ) که عاشق شده اید !
اما من به تنها چیزی که فکر نمی کردم عشق بود ! یعنی اصلا فکرم جای دیگری دور می خورد . اینکه کجا دور می خورد ٬ اکنون چندان برایم واضح نیست . فقط می دانم که احتمالا به امتحان شیمی ربطی داشت . خلاصه در مقابل خنده ی دخترک که آدم را به کلی ماجرا دعوت می کرد ٬ من به خانه بر گشتم .
امتحان شیمی که تمام شد ٬ می دانستم کلکم کنده است . یک سال دیگر را در جا زده بودم و این شد که یواش یواش فهمیدم درس خواندن به درد من نمی خورد . به خانه که بر می گرشتم در سرم دوران عجیبی حس می کردم ٬ همه چیز از برابرم می گذشت . فریاد های پدرم ٬ غرغر های مادرم و طعنه های خواهرم .
به در خانه که رسیدم ٬ مادرم با مادر دختر همسایه حرف می زد . من را که دید فهمید اوضاع از چه قرار است ٬ قیافه ام داد می زد که امتحان را خراب کرده ام ٬ پس به سلام اکتفا کرد و دنباله ی حرفش را گرفت :
- پس به سلامتی خواستگارش تحصیل کرده است ... انشالله که خوشبخت و عاقبت به خیر بشن .
 
این جملات را وقتی شنیدم که درب را باز می کردم تا وارد خانه شوم . 
باقی قضایا را درست به خاطر ندارم . به هم ریخته تر از آن است که یادم بیاید . مثل فیلم روی دور تند از برابرم می گذرد . آن هم نه یک فیلم خطی ، بلکه یک فیلم پازلی . مثل کارهای آشفته ی گنزالس . همه چیز به تندی می چرخد تا روی صورت دخترک میخکوب میشود . صورتی که هر لحظه تیره تر می گردد . قرمز و قرمز تر . با چشم های از حدقه بیرون زده و ... "
 
نگفتم ! کلاهتان را قاضی کنید ٬ چیزی بیش از یک داستان نیمه متوسط ٬ خوانده اید ؟! آن وقت توقع دارند که آدم این ها را باور کند . به نظر من که مطبوعات باید بیشتر دقت کنند . این روزها همه نویسنده اند  . دیگر نمی شود به هر کسی اعتماد کرد . طرف در سرویس سیاسی داستان سرایی می کند . در بخش اقتصادی شعر می نویسد و در قسمت خبری هجویه ! به روزنامه هم محدود نمی شود . همه جا نمونه اش را می شود دید . خطرناک هم هست . فکر کنید در دادگاه قاضی برای خلق یک نوشته ادبی روسی معاصر داستایوفسکی کسی را بی دلیل به مرگ محکوم کند !
باید مراقب بود !
 
--------------------------------------
۱. احتمالا اسم طرف چیزی مانند " خسرو راعی " یا " خلیل رستمی " بوده است ، که نویسنده برای واقعی جلوده دادن اثرش و گنجاندن آن در ستون حوادث ٬ زرنگی کرده و آن را این طور نوشته است .
۲ . طرفداران آهنگ " نازی نازی امشب دلم مست توئه !" خودشان را ناراحت نکنند . به نظر می آید اسم این یکی هم " ناهید السادات زابلی یزدانی" یا چیزی شبیه به آن باشد .
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 15:0 توسط نگران |

زردها بیخود قرمز نشده اند
قرمزی رنگ نیانداخته است ٬
بیخودی بر دیوار .
صبح پیدا شده از آن طرف کوه "ازاکو" اما ٬
"وازنا" پیدا نیست
گرته ی روشنی مرده ی برقی همه
کارش آشوب
بر سر شیشه هر پنجره بگرفته قرار .
وازنا پیدا نیست.
من دلم سخت گرفته است از این
میهمانخانه ی مهمان کش روزش تاریک
که به جان هم نشناخته انداخته است :
چند تن خواب آلود
چند تن ناهموار
چند تن ناهشیار .
نیما یوشیج
۱۳۳۴
--------------------------------------------------------------------------------
سال نو (با چند روزی تاخیر) مبارک !
هر چند من آخر شعر کودکانه ٬ هنوز هم نمی شنوم کسی خوانده باشد :

"با اینا زمستون و سر می کنم
               با اینا بهار و باور می کنم"
+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 1:54 توسط نگران |