تبليغاتX
روزهای آفتابی شبهای نقره ای

 

زل زده بودم به تصویر تلویزیون ، اما در خاطراتم سیر می کردم . آبادان ، شرجی ، پشت بام و هوشنگ ! سی و اندی سال پیش ! نوزده ، بیست سالگی ام.

خانه مان دیوار به دیوار خانه ی هوشنگ اینها بود . همسایه بودیم ، اما مثل برادرم بود . با هم دبیرستان فرخی می رفتیم . اگرچه هوشنگ دو سالی از من بزرگ تر بود ، ولی دیپلم را با هم گرفته بودیم . هر از گاهی به شوخی می گفت به خاطر من دو سال رد شده ، من هم می خندیدم .

عجیب ترین آدمی بود که می شناختم . در زندگی اش دو چیز را دوست داشت ( این را همیشه خودش می گفت ) مادرش و کفترهایش ! نزدیک صد تا کفتر داشت . همه را هم به اسم می شناخت . تمام سعی اش را هم کرد که من هم اسمشان را یاد بگیرم ، اما موفق نشد . آخر سر هم اسم یکی را گذاشت " خنگ " و به شوخی گفت این توئی ! کفتر بامزه ای بود ، دور گردنش سیاه بود .

هوشنگ را همه دوست داشتند ، با آنکه کفتر بازی می کرد ، برای هیچ کس مزاحمتی نداشت . موقع پرواز پرنده ها ، فقط آسمان را می دید ! با هم می رفتیم روی پشت بام خانه شان ، توی شرجی آبادان ، وسط ظهر ، می نشستم توی سایه ی آلونک کفترهایش و گیتار می زدم . هوشنگ هم تمام فکر و ذکرش پیش به قول خودش " تیزپر"ش بود !

می گفت فرهاد بزن ، من هم با بدبختی سعی میکردم چیزی نزدیک به موسیقی "مرد تنها " از گیتارم شنیده شود . بیشتر ضعفش را با صدای خودم پر می کردم . می گفت خوب می زنی . بعد نگاهم می کرد و می خندید . آفتاب که غروب می کرد ، می زدیم به کوچه پس کوچه ها !

من سریع می رفتم بالای منبر و از آرمان های مقدسم چنان می گفتم که موهای پس گردنم سیخ می شد . می خندید و می گفت بی خیال بابا ! دنیا رو بپا که دورت نزنه ، همین و بس ! من هم می خندیدم و سعی می کردم مجابش کنم . مجاب نمی شد . از آرمان بازی خوشش نمی آمد . اعتقاد داشت بی خودی دست و پا گیر است .

کاری به کار کسی نداشت . دوست هم نداشت کاری به کارش داشته باشند .ساده فکر می کرد و در عین حال عجیب بود .

جو گوزن ها که همه را گرفت . بردمش سینما رکس . دائم برایش توضیح می دادم که این نشانه فلان چیز است و آن نشانه ی بهمان چیز . ساکت نشسته بود و لبخند می زد . تنها عکس العملش زمانی بود که در قفس کفترها باز شد . یک دفعه سوت زد و شروع کرد به کف زدن . همه ی سینما به وجد آمده بودند و دست می زدند . گفتم اینجا داره از آزادی می گه .خندید . می دانستم که کفترها چشمش را گرفته اند . اما تماشاچیانی که جو هوشنگ گرفته بودشان که این را نمی دانستند . خنده ام گرفت  . آنجا بود که منظورش را از آرمان و خزعبلاتی که طوطی وار بلغور می کردم فهمیدم .

چند شب بعد بود که سینما رکس آتش گرفت . خبرش را هوشنگ داد . از همان شب به بعد ارتباطم با هوشنگ کم شد . تقصیر او نبود . من با بچه های چپ بُر خورده بودم . چند باری سعی کردم کتاب های مارکس را به خوردش بدهم . می خندید می گفت به دردش نمی خورد . انقلاب که شد . کم کم می فهمیدم که چرا عاشق کفترهایش بود .

تازه داشتم درکش می کردم که جنگ شد . آخرین باری که دیدمش داشت در قفس کفترهایش را باز می کرد . زندگی ما پشت یک وانت جمع شده بود . از آبادان رفتیم و من دیگر هوشنگ را ندیدم تا همین چند وقت پیش .

اتفاقی دیدمش . برای کاری رفته بودم شیراز . از هتل که آمدم بیرون دیدم سینه به سینه ی هوشنگم . یک دقیقه ای توی چشم هام نگاه کرد . بعد بدون هیچ حرفی بغلم کرد . خیلی تکیده شده بود . هنوز هم می خندید ، اما حالا پوست صورتش چروک می شد. گفت مادرش خیلی وقت پیش از دنیا رفته . گفت از اول جنگ تا حالا اومده شیراز . دعوتم کرد خونه ش .می گفت زنش خوشحال می شه . من پرواز داشتم . نشد که برم پیشش . تا فرودگاه برای بدرقه ام آمد . به شوخی بهش گفتم ، راستی اگر کفتر داشتی ، الآن نگران آنفلونزای مرغی بودی . خندید . اما توی چشمش اشک رو می دیدم که حلقه می زد .

 

زل زده بودم به تصویر تلویزیون ، اما در خاطراتم سیر می کردم . آبادان ، شرجی ، پشت بام و هوشنگ ! اتفاق هایی که دیگر تکرار نمی شدند . دیالوگ معروف بهروز وثوق شنیده می شد "اگه رضایت دادی که دادی وگرنه ..." شرکت نفت ، گل کوچیک و آسفالت داغ ! بوی شرجی توی دماغم پر شده بود . بین تصاویر سیاه و سفید و خط خطی ، در قفس باز شد و کفترها پر کشیدند تا آسمان . همه شاد بودند . ناخود آگاه خنده ام گرفت .

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:46 توسط نگران |

دوست داشتم در غرب وحشی ( همان طور که فیلم سازان هالیوود روایت کرده اند ، نه آن طور که بود !) همان هفت تیر کش خوش تیپ بودم که تمام تبهکارها از اسمش هم می ترسند . کسی مانند شخصیت بلوندی ، سرجیو لیونه . خونسرد ، باهوش ، خوش تیپ ، سریع و از همه مهمتر ، همیشه فاتح ! مشکلات برای این کارکتر به این ختم می شود که سیگار برگش را بین کدام یکی از دندانهایش نگاه دارد . یا به دام کدام یکی از دخترهای مو بلوند خوش هیکل بیافتد . آدم بی خیال و بی دردسر . هر جا که شد می خوابد و هر وقت که خواست غذا می خورد . از السالوادور و الپاسو و الکانزاس و تمام شهر های "ال" دار مکزیک و نیو مکزیکو راهش را می گیرد و به تگزاس و شیکاگو و حتی مرز کاندا می رسد . هر وقت گرسنه شد کار می کند . هر وقت خسته شد زیر درختی ، کنار رودخانه ای جایی اتراق می کند . نه پشتوانه ای دارد و نه آینده ای . خودش است و اسبش ، که شاید آپاچی ها آن را هم ازش بدزدند و شاید هم ندزدند و طفلک بر اثر گرما و تشنگی یک مرتبه به زمین بیافتد و با زبان قرار گرفته بین دندانهایش قهرمان را تنها بگذارد . برای چنین آدمی (بر فرض وجود) زندگی مفهومش را خیلی وقت است که از دست داده . نه از این بابت که راحت ماشه می کشد ، بلکه به این خاطر که دیگر چیزی برایش معما نیست . همه چیز واضح است . فردایی اگر وجود داشت ، برایش فکری می کند و اگر هم وجود نداشت که او چیزی نباخته است . بی هدف و بی مشغله است. موضوع جالب این است که این آدم زایده ی شرایط غرب وحشی است ، اما مقهور این شرایط نیست. هم به این معنا که شرایط سختی که همه را به سمت یک زندگی پر دردسر می کشاند به سخره می گیرد و نمی گذارد این زندگی او را زیر پایش خورد کند . و هم به این معنا که اگر این شرایط هم وجود نداشته باشد ، جناب قهرمان می تواند به زندگی اش ادامه دهد . اگر ملت تصمیم بگیرند که کشتن آدم کشها فقط به دست قانون ممکن است . او می تواند قانون شود و یا شاید دست از کشتن بردارد و صبر کند تا گراز ها به مزرعه ای ، جایی حمله کنند و کسی را برای کمک به دنبالش بفرستند . شاید هم هیچ کس به او احتیاج نداشته باشد . این ها همه در درجه دوم اهمیت قرار دارند . اوست که شرایط زندگی اش را درست می کند .
 من اما آدم بدبخت داستانم . همان که مزرعه دارد و به مزرعه اش حمله می شود . همان که نگران کشت پارسال و برداشت امسال است . همان که به دخترش تجاوز می شود . با دستهای پینه بسته و صورت پر چین و چروک و کلاه حصیری پوسیده که از بین پارگی های کوچک و بزرگش نور آفتاب رد می شود . نگران فردا . در گیر دیروز ! پول چند ماه کارم را باید بدهم به همان مردک خوش تیپ خوش پوش که اگرچه لباس هایش همیشه خاکی است اما شکوه و عظمت درشان موج می زند و بعد باید شام و نهارش را هم آماده کنم که آقا بیاید و چند وقتی در زمین من خوش بگذراند و هر از گاهی ، آن هم اگر لازم شد ، یک ماشه نا قابل را بکشد و ...
 مفهوم زندگی بین دندانه های چرخ صنعت همه را این چنین له کرده است . هر کسی چیزکی دارد که نگرانش باشد ، ماشینی ، خانه ای ، زمینی و ... دیگر هیچ کس قهرمان نیست ! شاید به این علت که در این زمانه نمی شود قهرمان بود و یا شاید به این دلیل ساده که دیگر کسی نمی خواهد قهرمان باشد .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:22 توسط نگران |

ذهنم جدیدا به شدت چیزهای مختلف رابه هم لینک می کند . البته قبلا هم این کار را می کرد ٬ اما چند وقتی است که دیگر شورش را در آورده . همه چیز به هم وصل می شود و من اصلا یادم نمی آید که موضوع اصلا از کجا شروع شد و به کجا قرار بود ختم شود . برای خودش سرگیجه ایست . مثلا وقتی کسی از فوتبال صحبت می کند ٬ من ناخودآگاه فکرم دور استرالیا تاب می خورد . اگر کسی بگوید آمریکای دهه ی نود ٬ من یاد پارک ژوراسیک و سری اسلحه مرگبار می افتم . یا اگر جایی اسم دوبوار را بخوانم یا بشنوم ٬ به سرعت به یاد کامو می افتم . اینها البته علتهایش شاید کمی واضح باشد . مثلا در مورد اول علتش آن است که تنها مسابقه فوتبالی را که کامل دیده ام ٬ مسابقه فوتبال ایران استرالیا بود . دهه ی نود را هم که فکر می کنم تمام دنیا با ژوراسیک پارک اسپیلبرگ می شناسند و ادامه ماجرا . اما درباره سیمون دوبوار و کامو اگرچه دلیلش قدری نامشخص تر است ولی مطئنا ربطی به (خدای نکرده) خیانت کردن به جناب ژان پل سارتر عزیز ندارد . همه اش بر می گردد به اینکه دو کتاب را در وقتی که ذهنم به شدت تشنه بود با هم خوانده ام و تشابه درشان دیده ام. حالا باز دلیل این آخری را هم یادم می آید ٬ اما بعضی جاها علت لینک گذاری را کلا فراموش کرده ام . بدبختی هم از همین جا شروع می شود . آدم یک دفعه می بیند وسط بحثی که به سیاست مربوط است ٬ دلش شیرینی ناپلئونی می خواهد . و حتی نمی داند این هوس ویار مانند که نمی گذارد مسائل مهم سیاسی کشور را با فکر آزاد و راحت حل کنی ٬ از کجا آمده است .
 همه ی اینها را گفتم که بگویم جدیدا بوی یاس ٬ البته از نوع صنعتی اش که بسیار به بوی گل یخ نزدیک شده ٬  من را بیچاره کرده است . اول یاد پروست می افتم بعد یاد "خوشبختی" . حالا حساب کنید مثلا به صابون گلنار سفید چنان نگاه کنید که انگار خود خوشبختی است . بعد دلتان بخواهد صابون را بگیرید دستتان و آن قدر بویش کنید که خفه شوید . یا مثلا وقتی که همه دارند از بدبختی صحبت میکنند و هوا گرم است و عرق کرده اید و فکر می کنید دنیا مزخرفترین جایی است که می شود توصیفش کرد و می خواهید آرزوی مرگ کنید . یک دفعه اسپری خوشبو کننده ای باعث شود که بخندید و احساس کنید که هیچ چیز در تمام جهان خوشبخت تر از شما نیست . الآن وضع من این است .
تازه فهمیده ام که خوشبختی می تواند به اندازه ی یک رایحه ی صنعتی راحت به دست بیاید و کلا آنها که می گویند این واژه را نمی شود ترجمه کرد ٬ بهتر است نکبتی ها بروند و فکری به حال زندگی خودشان بکنند . شاید چیز مشابهی پیدا کردند که بتوانند بویش کنند .
 
---------------------
پ.ن:
۲۱
آنهایی که نمی دانند این یعنی چه ٬ از آنهایی که می دانند بپرسند .
 
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 11:59 توسط نگران |

بچه های محل به مسخره " سی سی" صدایش می کردند ! که این "سی سی" مخفف "سیاه سوخته " ای بود که هر از گاهی برای آنکه فراموش نشود ٬ با صدای بلند و دورگه ای طی یک مراسم شبه مذهبی ادا می شد .
 "سی سی" دختر سیه چرده ای بود که فکر می کردیم از بندر آمده باشد ٬ برای همین هم بود آن موقع ها آواز های دختر بندری و ... در محل به طرز وحشتناکی مد شده بودند . اما بعد ها مشخص شد که واقعا پدر بزرگش از مصر و آن ور ها آمده و کلا ریشه شان به آفریقا می رسید ! دختر جذابی نبود . و این اصولا ربطی به رنگ پوستش نداشت . چشم هایش که نوعی حماقت درشان موج می زد مدام به یک نقطه طوری خیره می شدند که می ترسیدی آن نقطه سوراخ شود ! متفاوت بودنش را کاملا به رخ می کشید . موقع رد شدن از جلوی ما چنان راه می رفت که من همیشه نگران بودم زمین بخورد و حسابی خنده ی بچه ها را به اوج ببرد ! بینی پهن و موهای وز وزی اش پیش از آنکه نشانه ی نژادی باشند ٬ زشت بودند .بگذریم از لباس پوشیدنش که دیگر نوعی توهین به شخصیت بیننده به حساب می آمد .
 
همیشه خرابکاری های آدم در ذهنش می ماند . کاملا به یاد دارم و می توانم با جزئیات تمام تعریف کنم که اولین گند عشقی ام را درست اوایل آبان بین کوچه ی دوم و سوم و در کنار درختی زدم که هنوز برگ هایش به برگ ریز پاییز دچار نشده بودند . حالا تعریفش هم اگر بکنم دردی از کسی دوا نمی شود ٬ اما خوب فکر می کنم این جوری قدری از حماقت نوجوانی را به رخ خودم می کشم که یادم بماند آن موقع ها خبری از ژست های دختر مجذوب کنی الآن نبود . هر چه بود به شلوار های پیلیسه دار شل و ولی ختم می شد ٬ که معمولا مزین بودند به یک زنجیر مشخص ِ کشیده شده از رج اول پل کمربند تا کلیدی در جیب و آدم را به کپی ای تبدیل می کردند که اصلش گم شده بود ولی نسخه های دیگرش را کافی بود سر بچرخانی تا هر طرف ببینی !
به هرحال هر چه بودیم ٬ جذاب نبودیم . خلاصه که من و خیلی های دیگر از بچه های محل عاشق یک دختری بودیم به اسم فریبا . آن موقع ها رسم بود . اگر رقیب عشقی هم نداشتیم ٬ می گشتیم و یکی را پیدا می کردیم . در مورد فریبا نیازی به گشتن نبود . لامذهب به طرز غیر قابل تحملی خوشگل بود . آدم دلش می خواست ساعت ها بنشیدن و تماشایش کند . هنوز هم اگر ببینمش همین کار را می کنم . مثل مجسمه تزئینی می گذارمش یک گوشه ی اتاق و فقط ساعت ها می نشینم و خیره می شوم . می شود همانجا در حال خیره بودن ٬ شام خورد ٬ قهوه نوشید و یا خوابید ! همین الآن متوجه شدم که آن موقع ها اگر احمق بودم ٬ حداقل کج سلیقه نبودم . بگذریم ! ما عاشق فریبا شده بودیم ( از فرط خوشگلی هنوز هم اسمش یادم هست !) و رقیب هم کم نداشتیم و این مایه ی مباهات بود کلا ! اما چیزی که ورق را به نفع من بر می گرداند این بود که فریبا به تنها کسی که کمی توجه می کرد من بودم ! شاهی بر روی زمین که بهشت را داشت !
سینه ام را می دادم جلو و با چنان ابهتی در محل راه می رفتم که انگار وزیری ٬ وکیلی چیزی هستم ! این داستان ادامه داشت تا آن روز کذایی که زیر برگ های هزار رنگ درخت ِبین کوچه دوم و سوم ! من "سی سی" را دیدم که با صدای نسبتا بلندی گریه می کند ! آن روزها ما فکر می کردیم آمریکا جایی است در مریخ و کلا هر چه از آنجا می شنیدم را مثل شیرینی تر می بلعیدیم . نه نمی بلعیدیم . مزه مزه می کردیم و حتی دلمان هم نمی آمد که فرو دهیم . یکی از چیزهایی که از آنجا آمده بود مبارزه با تبعیض نژادی بود ! روی همین اصل هم من کتاب کلبه عمو تام را خوانده بودم و فکر می کردم به خاطر خواندنش عاقل ترین و با سواد ترین آدم روی کره ی زمین هستم .
اینها را گفتم که بدانید و تعجب نکنید که چرا رفتم جلو و با ترس و لرز دستم را گذاشتم روی شانه ی " سی سی " و با لحن یک حامی دلسوز ازش پرسیدم که چه شده !
خراب کرده بودم ! خودم را فدای فلسفه ای کرده بودم که حتی نمی دانستم لاکردار چی هست ! هنوز چندی از همدلی احمقانه ام نگذشته بود که "سی سی" یک دفعه من را بوسید ! خر بیاور و باقالی بارش کن ! تمام دنیا دور سرم چرخیدن گرفت !
باقی قضیه را تعریف نکنم بهتر است ! همین قدر بدانید ! نه همین قدر یادم بماند ! که کلا فریبا از ذهنم خارج شد و جای اش "سی سی" نشست . فکر می کردم آخر دنیا را یافته ام . اما اکنون که حماقت های نوجوانی را بررسی می کنم ٬ از اینکه ممکن بود الآن بچه ام عین این دورگه های آمریکایی آفریقایی با لب های کلفتش مرا ببوسد ٬ پشتم می لزرد بعد خنده ام می گیرد !
الآن هم آنقدر ها نمی فهمم ٬ اما آن قدر می دانم که معنی مخالفت با تبعیض نژادی این نیست که این بار سیاه پوست ها را بگذاریم روی سرمان ! و یا مثل فیلم ها و یا گروه های چهار پنج نفره موسیقی ملزم باشیم که از یک سیاه پوست استفاده کنیم .تازه فهمیدم که اصلا تبعیض نژادی کلا ربطی به سیاه پوست ها ندارد ! اگر داشت اسمش را می گذاشتند تبعیض سیاه پوستی یا چیزی شبیه به آن !
+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 12:20 توسط نگران |