تبليغاتX
روزهای آفتابی شبهای نقره ای
تلفن همراهم (به تقلید از مجریان تلویزیون البته !) زنگ می خورد . شماره آشنا نیست . با مکثی کوتاه جواب می دهم :
- بله ٬ بفرمایید !
صدای مکش مرگ مای دختری از آن سوی خط در گوشم فرو می رود .( دقیقا فرو می رود ! مانند نوک تیز سوزنی که برای ادبی تر شدن متن می تواند سوزن گرامافون باشد):
- سلام .
با لحن احمقانه ای میم آخر سلام را می کشد . احساس می کنم صدایش زیادی لوس است . حتما شماره را اشتباه گرفته . جواب می دهم :
- سلام ، شما ؟!
- من ؟! من رو نمی شناسی ؟!
- متاسفانه نه !
شاید هم از این دخترهای بی کار است که می خواهد کسی را با تلفن و صدایش سر کار بگذارد . حوصله این مدلش را اصلا ندارم . آماده ام کشش بدهد و من قطع کنم که می پرسد :
- مگر فلانی نیستی ؟
- خودم هستم ٬ اما شما ؟ 
گیج شده ام . موضوع از چه قرار است ؟ احساس می کنم دخلم آمده . حس می کنم در تور عنکبوت گیر کرده ام . البته هنوز خود عنکبوت را ندیده ام . اما وجودش را مثل عطر ترس در هوا بو می کشم . لابد یکی است که از بین تقویم خط خطی شعر های به اصطلاح عاشقانه ی دوران جاهلیتم پریده است بیرون . خدا رحم کند . این یکی را چه کار کنم .
خیالم را راحت می کند . بدون هیچ کش دادنی با همان صدای مکش مرگ مای ناز نازی اش می گوید :
- من ؟ من عاطفه ام !
عاطفه ؟ این دیگر کیست ؟ در کسری از ثانیه ذهنم به کار می افتد . بی خود نیست این ملت ساده ی حرف مفت بلغور کن ، دائم به این مخ لعنتی می گویند کامپیوتر ! حس می کنم حتی فایل ها را هم دارم در ذهنم می بینم که یکی یکی چک می شوند به دنبال عاطفه !
خیر خبری نیست . پیغام هیچ فایلی با این مشخصات یافت نشد را در مردمک چشمم می خوانم و پاسخ می دهم :
- متاسفانه به جا نمی آورم .
- نمی شناسی ؟
- متاسفم نه !
- پس تو فلانی نیستی ! ببخشید !
این را می گوید و قطع می کند . در جمله ی آخرش تغییر لحن داده بود .لحنش صدای کسی بود که در یک آن فرو می ریزد . کسی که دار و ندارش را از دست می دهد . نمی دانم . اما اگر بار معنایی آن لحن را می توانستم تشریح کنم ، لابد همینگوی می شدم . در لحنش و در کلمه ببخشیدش چیزهایی بود که مرا خشک سر جایم نگاه می دارد .
فکرم به کار می افتد . اگر من فلانی نیستم پس چرا اسمم با فلانی یکی است و شماره ام هم همین طور . اسم من هم که چندان عام نیست . پس این فلانی دوم کیست که عاطفه را می شناسد و شماره اش با من یکی است ولی من نیستم . یاد جک های بی مزه می افتم . خنده ام نمی گیرد . ببخشیدش دردناک تر از آن است که خنده ام بگیرد .
به قول یک بابایی " ناگهان همه چیز روشن می شود". می فهمم که داستان چیست . احتمالا البته .
لابد کسی از دوستانم دختر بدبخت را سر کار گذاشته است . لابد کلی حرف های عاشقانه هم فرو کرده در مغز عاطفه . بعد در یک اقدام ناجوانمردانه (البته از نظر من!) به جای خودش ، شماره و اسم من را به دخترک داده است .
عجب خباثتی ! با یک تیر دو نشان ! هر دو نفرمان را مچل کرده است .
اگر پیدایش کنم خودم خفه اش می کنم . نه یک کار بهتر . عین همین بلا را به سرش می آورم . این بهتر است .
 
 
---------------------------------------------
پس از نگارش :
دراینکه این نوشته یک طرح است و برای داستان شدن باید حالا حالا خاک بخورد هیچ شکی نیست . اما به نظر خودم به درد یک زنگ تفریح ساده می خورد .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 23:40 توسط نگران |

 
صبح به خیر ! مردم ایران .......سلام !
ساعت هفت و دوازده دقیقه صبح است . رادیوی ماشین را خاموش می کنم تا مجری خوش صدای احتمالا بی ریختش نخواهد انرژی زورکی وسط رگ های خواب آلودم تزریق کند . گفتم بی ریخت ٬ علتش این است که هر کسی با این صدای دوست داشتنی و جنس مخالف نابود کن ٬ اگر بر و رویی هم داشت که نمی رفت وسط گنجه ی صداهای ماندگار بدون افزودنی های مجاز خودش را قرنطینه کند . اول صبح این همه انرژی مصنوعی را از کدام گوری آورده ٬ خدا می داند . بگذریم . زل زده ام به شماره ی ماشین روبرو که تا حرکت کرد ٬ من هم راه بیافتم . از این ماشین های مدل بالاست که هیچ وقت اسمشان را یاد نگرفتم . برای من همه این ماشین ها یک اسم دارند : " ...."
حالا که درست فکر می کنم می بینم دروغ گفتم ٬ برای من همه ی این ماشین ها هیچ اسمی ندارند . فقط اختلافشان در کشیدگی چراغ جلو و عقب است و شاید دور کمر راننده شان . نه دور کمر راننده شان هم مهم نیست . همان چراغ بهتر است . ماشین ها را با چراغ می شود طبقه بندی کرد . هرچه هم چراغ هایشان کش و قوس بیشتری داشته باشد ٬ ماشین مهمتری هستند . مثل آدم ها . مثلا پیکان با آن چراغ های مستطیل گونه اش مفت نمی ارزد . فکر کردید دخترها دیوانه اند که ساعت های بیشماری از عمرشان را جلوی آینه صرف کشیدن مداد توی چشم مبارک می کنند ؟ خیر قربان ! ترجیح می دهند پیکان نباشند . به گمانم همین الآن یک کشف بزرگ کردم ٬ کشیدگی چراغ اتوموبیل های گران قیمت دلیل علمی دارد ! برای همین هم هست که پیکان از رده خارج شد . چشم هایش دیگر کسی را جذب نمی کرد !
ماشین گران قیمت جلویی بالاخره حرکت می کند . ترافیک مزخرفی است . مثل دقایق شام آخر کند و سخت می گذرد . آفتاب هم که حالا یواش یواش به واسطه بالا آمدن خورشید ٬ از روی کاپوت ماشین سر می خورد و خودش را می فشارد وسط چشم های نیمه بسته ات ٬ این ضیافت را تکمیل می کند .
 احساس می کنی دنیا یک چیز کم دارد ! یک دکمه ی توقف ! قابل توجه آتئیست هایی که با برهان نظم مشکل دارند . اگر دنیا یک دکمه ی توقف داشت دیگر جنسش جور بود . دکمه را می زدی و می نشستی یک گوشه و با صدای بلند می خندیدی . سعادت یعنی این .
صدای برخورد خشک دو جسم سنگین آهنی باعث می شود به دنیا برگردم ٬ با همان آفتاب داغ کذایی اش . ماشین گران جلویی به ماشین سمت راستی اش کوبیده است . حکایت تازه دارد شروع می شود . حس می کردم این بلبشو یک چیز کم دارد . همین تصادف لعنتی بود . دیگر مطمئنم که خواب نیستم . همه چیز بی اندازه واقعی است .
راننده ماشین مضروب در ماشینش را باز می کند . نه ! راننده اتوموبیل خسارت دیده ٬ درب خودرویش را باز می نماید . این طور بهتر است . حس من را بهتر منتقل می کند . مردک صدایش را می کشد روی سرش و داد و بیداد راه می اندازد . گویی برای این شرایط زاده شده است . راننده ی ماشین چراغ کشیده ی گران قیمت هم پیاده می شود . می خواهد متشخص باشد . اما معلوم است که از داد و هوار اندکی ترسیده است .
من هم پشت سرشان قفل شده ام . باید دنده عقب بگیرم و وسط این ترافیک کوفتی که سگ هم صاحب بی شرفش را نمی شناسد ٬ از کنار دو آدم نفهم بگذرم که یکی شان سر دیگری داد می زند و آن یکی موش شده است . احمق ها . این را به هر دو گفتم . درست در چشمش های کج و معوج هر دو نگاه کردم و بهشان گفتم احمق . بعد هم گاز ماشین را تا ته فشار دادم که فرار کنم . می دانستم کک هیچ کدامشان نمی گزد . اما درستش این بود که فرار کنم .این بخشی از پیمان نانوشته ی ما با دنیای بی پدر است . قدری که سرعت می گیرم باد خنک می خورد توی صورتم . می خواهد خرم کند . دیگر خیلی وقت است که دستش را خوانده ام . در شرایطی که اعصابت دارد متلاشی می شود ٬ همیشه یا باد می آید یا بچه ی کوچک دوست داشتنی ای را می بینی ٬ یا اتفاق مشابه دیگری باعث می شود فکر کنی که تنها عوضی عالم تو هستی و  اصولا این توئی که مشکل داری . اما نه . دیگر گول نمی خورم .
ساعت هفت و بیست دقیقه است و تا شرکت حداقل نیم ساعت راه دارم . مطمئن می شوم دیر می رسم . خیالم راحت می شود . می توانم با آرامش بیشتری رانندگی کنم . گور پدر همه هم کرده است . می دانم پشیمان می شوم . وقتی فیش حقوقم را بگیرم حتما تاسف خواهم خورد که ای کاش چند ساعت زودتر می رفتم سر کار و چند ساعت دیر تر بر می گشتم و آن وسط هم چند ساعت مثل پروانه دور مدیر شکم گنده ی هیچی نفهمم می گشتم تا پاداشی چیزی بزند تنگ این چندرغاز حقوق لعنتی ٬ که آخر ماه مثل همیشه مجبور نشوم به زمین و زمان فحش دهم . بدبختی همیشه از همین جا آغاز می شود . به فکر می افتی که اصلا چرا باید کار کنی . چرا باید از خروس خوان مثل یابو سگ دو بزنی . اما جوابی در کار نیست . به خودم که می آیم چراغ قرمز را رد کرده ام . باید با افسر اخموی راهنمایی رانندگی که انگار ارث تمام اجداد بوگندویش را من بدبخت بالا کشیده ام یکی به دو کنم . فایده ای ندارد . جریمه را نوشته است . واقعیت همین جا شکل می گیرد . بین خطوط در هم و بر هم برگ جریمه .
عاقبت به شرکت می رسم . کارتم را که می کشم ساعت هشت و بیست و چهار دقیقه است . می دانستم دیر می رسم . یک روز دیگر شروع شده است . بی آنکه کسی من را خبر کند .
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 8:36 توسط نگران |