دوست داشتم در غرب وحشی ( همان طور که فیلم سازان هالیوود روایت کرده اند ، نه آن طور که بود !) همان هفت تیر کش خوش تیپ بودم که تمام تبهکارها از اسمش هم می ترسند . کسی مانند شخصیت بلوندی ، سرجیو لیونه . خونسرد ، باهوش ، خوش تیپ ، سریع و از همه مهمتر ، همیشه فاتح ! مشکلات برای این کارکتر به این ختم می شود که سیگار برگش را بین کدام یکی از دندانهایش نگاه دارد . یا به دام کدام یکی از دخترهای مو بلوند خوش هیکل بیافتد . آدم بی خیال و بی دردسر . هر جا که شد می خوابد و هر وقت که خواست غذا می خورد . از السالوادور و الپاسو و الکانزاس و تمام شهر های "ال" دار مکزیک و نیو مکزیکو راهش را می گیرد و به تگزاس و شیکاگو و حتی مرز کاندا می رسد . هر وقت گرسنه شد کار می کند . هر وقت خسته شد زیر درختی ، کنار رودخانه ای جایی اتراق می کند . نه پشتوانه ای دارد و نه آینده ای . خودش است و اسبش ، که شاید آپاچی ها آن را هم ازش بدزدند و شاید هم ندزدند و طفلک بر اثر گرما و تشنگی یک مرتبه به زمین بیافتد و با زبان قرار گرفته بین دندانهایش قهرمان را تنها بگذارد . برای چنین آدمی (بر فرض وجود) زندگی مفهومش را خیلی وقت است که از دست داده . نه از این بابت که راحت ماشه می کشد ، بلکه به این خاطر که دیگر چیزی برایش معما نیست . همه چیز واضح است . فردایی اگر وجود داشت ، برایش فکری می کند و اگر هم وجود نداشت که او چیزی نباخته است . بی هدف و بی مشغله است. موضوع جالب این است که این آدم زایده ی شرایط غرب وحشی است ، اما مقهور این شرایط نیست. هم به این معنا که شرایط سختی که همه را به سمت یک زندگی پر دردسر می کشاند به سخره می گیرد و نمی گذارد این زندگی او را زیر پایش خورد کند . و هم به این معنا که اگر این شرایط هم وجود نداشته باشد ، جناب قهرمان می تواند به زندگی اش ادامه دهد . اگر ملت تصمیم بگیرند که کشتن آدم کشها فقط به دست قانون ممکن است . او می تواند قانون شود و یا شاید دست از کشتن بردارد و صبر کند تا گراز ها به مزرعه ای ، جایی حمله کنند و کسی را برای کمک به دنبالش بفرستند . شاید هم هیچ کس به او احتیاج نداشته باشد . این ها همه در درجه دوم اهمیت قرار دارند . اوست که شرایط زندگی اش را درست می کند .
من اما آدم بدبخت داستانم . همان که مزرعه دارد و به مزرعه اش حمله می شود . همان که نگران کشت پارسال و برداشت امسال است . همان که به دخترش تجاوز می شود . با دستهای پینه بسته و صورت پر چین و چروک و کلاه حصیری پوسیده که از بین پارگی های کوچک و بزرگش نور آفتاب رد می شود . نگران فردا . در گیر دیروز ! پول چند ماه کارم را باید بدهم به همان مردک خوش تیپ خوش پوش که اگرچه لباس هایش همیشه خاکی است اما شکوه و عظمت درشان موج می زند و بعد باید شام و نهارش را هم آماده کنم که آقا بیاید و چند وقتی در زمین من خوش بگذراند و هر از گاهی ، آن هم اگر لازم شد ، یک ماشه نا قابل را بکشد و ...
مفهوم زندگی بین دندانه های چرخ صنعت همه را این چنین له کرده است . هر کسی چیزکی دارد که نگرانش باشد ، ماشینی ، خانه ای ، زمینی و ... دیگر هیچ کس قهرمان نیست ! شاید به این علت که در این زمانه نمی شود قهرمان بود و یا شاید به این دلیل ساده که دیگر کسی نمی خواهد قهرمان باشد .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 21:22 توسط نگران
|