تبليغاتX
روزهای آفتابی شبهای نقره ای - Sin City

 

قسمت اول : وقتی همه خواب بودند !

 

وقتی باصدای افتادن یک جسم سنگین از خواب بیدار شدم اصلا توقع نداشتم درخت پشت پنجره ی اتاقم را افتاده روی زمین ببینم . اگر توقع این یکی را هم داشتم ٬ مطمئنا حتی به ذهنم خطور هم نمی کرد که پیرمرد نحیف همسایه با تبری در دست درست بالای سر درخت بیچاره باشد . بیشتر شبیه رویا  بود . یعنی همان بخشی از زندگی که دائما با آن سر و کله می زنم . اما واقعیت داشت . این را می دانم چون صبح روز بعد هم عینا اتفاق افتاد . البته درخت عوض شده بود . هیچ کس ، حتی پیرمرد نحیف همسایه هم نمی تواند یک درخت را دوبار قطع کند .

وقتی یکی دیگر از درخت های حیاط هم قطع شد ، تازه به صرافت این افتادم که به پیرمرد بگویم با جان خودش و درخت های تنومند بازی نکند .

این درست که صاحب خانه ی من است و البته اختیار خانه و درخت های قدیمی و تناور باغش را دارد ، اما اگر با تبر هر روز یک درخت را قطع کند مجبور می شوم راپرتش را به سازمان محیط زیست بدهم . هرچند که کک آنها هم نمی گزد .

صورتم را شستم ، لباس پوشیدم و با ریش نتراشیده ی چند روزه و لباس بدون اتو ، کیفم را دستم گرفتم و رفتم توی حیاط و با صدایی که از ته چاه در می آمد گفتم سلام حاج آقا . گفت سلام بابا ، می ری شرکت ؟ به درخت خیره شدم و با تکان سر گفتم بله ، دارید چه کار می کنید ؟ گفت می بینی که بابا این درخت رو انداختم . پیش خودم گفتم پدر آمرزیده با من همان بازی ای را می کند که من یک عمر آزگار با رئیسم کردم . توضیح واضحات . پیرمرد نگاهی به من کرد و نشت روی تنه ی بریده شده ی درخت و تبر قدیمی اش را هم گذاشت کنارش .

گفتم حاج آقا با این سن و سال ، اول هفته ای ، این ساعت صبح دارید چه کار می کنید ؟ شما سنی ازتان گذشته ، با این درخت زبون بسته چه کار داشتید ؟ دیروزی را چرا انداختید ؟

در همین حال چشم دواندم که ببینم اثری از درخت دیروزی می بینم یا نه . راستش جمعه ها تا ساعت دوازده می خوابم ، بعد هم که بیدار می شوم صاف می خزم جلوی تلویزیون . برای همین هم نمی توانستم حدس بزنم درخت به آن بزرگی کجا رفته است و چه بلایی به سرش آمده .

پیرمرد خنده ای روحانی کرد و دستی به ریش سفیدش که درست عین کارتون های دینی کودکان و نوجوانان فانتزی به نظر می رسید ، کشید و گفت دارم کشتی می سازم پسرم .

لابد جوک جدیدی بود . من هم خندیدم . پکر بلند شد و با تبر شروع کرد به کندن شاخه های درخت .

درخت گردوی مسنی بود . بار خوبی هم می داد . پیر مرد حتی نمی گذاشت نوه های عزیز تر از جانش از این درخت گردو بالا بروند . اما حالا داشت شاخه های بدبخت را قطع می کرد . خوب که فکر کردم دیدم شوخی ای در کار نیست . با تعجب پرسیدم کشتی ؟

عرق ریزان سری تکان داد و گفت ، امروزه روز بهش می گن قایق . حالا کشتی ، قایق ، هرچی ... .

و به تبر زدن ادامه داد . حوصله ام سر رفته بود . از من هم در توضیح واضحات دادن استاد تر شده بود . گویا اصلا یک شبه عوضش کرده بودند . سابق گوش مفت می خواست برای حرف ها و خاطره های دوره ی نوزادی اش به بعد . حالا سکوت می کرد . پرسیدم کشتی برای چی ؟

خیلی عادی جواب داد ، قراره طوفان بشه .

 

توی تاکسی به حرف های حاج آقا فکر می کردم . قراره طوفان بشه ! بنده ی خدا فکر می کرد یک شبه تبدیل شده به حضرت نوح ! خنده ام گرفت . دختر آرایش کرده کنار دستم نگاهی به سر و وضع ژولیده ام کرد و او هم لبخند زد . فکر کرده بود خنده ام برای جلب توجه اش است . چرا نباشد . گفتم هوا خیلی گرم شده ، بارون هم که نمی زنه . با اطوار جواب داد اره از آسمون آتیش می باره .

خوب قبول دارم برای آدمی به سن من ، باز کردن سر صحبت آن هم از طریق هوا قدری آماتور است . اما بهتر است بگذارید طرفتان فکر کند آماتورید . از من به شما نصحیت . به مقصد که رسیدم شماره ی تلفنش را با کرایه ی تاکسی پرداختم . معامله ی بدی نبود . به غیر از آنکه من تلفن بکن نبودم .

از پل هوایی که بالا می رفتم کلی به خاطر مکانیزاسیون کیفور بودم . می ایستی و خودش بالا می بردت . به معراج می رسی . با آنکه صبح زود بود ، اما هوا گرم بود و کثیف . روی پل پیرزنی به سمتم آمد و سعی کرد با آه و ناله قدری پول بگیرد . پول خورد هایم را بابت دخترخانم آرایش کرده به راننده تاکسی داده بودم . اصرار پیرزن بیجا بود . به اداره که رسیدم دوباره به فکر پیرمرد صاحب خانه افتادم . بنده ی خدا . اما عجب توانی پیدا کرده بود . دو تا درخت به چه بزرگی ... آن هم در دو روز ... . باورش برایم سخت بود . ممکن بود به خودش آسیب بزند . خودش به جهنم . زن بدبختش سر پیری بیوه می شد . بیوه شدن او هم به جهنم . من بدبخت تا چهلم لابد بی غذا می ماندم . آخر زن پیرمرد برایم غذا می آورد . مثل پسرش به من نگاه می کرد . چند باری هم سعی کرد برایم زن بگیرد . خدا وکیلی سلیقه اش هم بد نبود . به هر حال اگر شوهرش می مرد احتمالا بچه هایش تا چهلم پیش خودشان نگه اش می داشتند .حتی ممکن بود به فکر فروش خانه ی پدری بی افتند و من بدبخت را آواره کنند . نه ! باید با حاج آقا صحبت می کردم .

 

از سر کار که برگشتم ، پیرمرد داشت توی حیاط با چوبها ور می رفت . درست که دقت کردم دیدم طرح زیر یک قایق بزرگ را درست کرده است . شوخی شوخی داشت به قول خودش کشتی می ساخت . آن قدر هم ماهرانه این کار را کرده بود که انگار پنجاه سال آزگار کارش کشتی سازی بوده است . البته می گفت با چوب و نجاری بی گانه نیست . اما نجاری کجا و کشتی سازی کجا . خودم هم گیج شده بودم . مرا که دید گفت سلام بابا جان . گفتم سلام حاج آقا خسته نباشید . گفت زنده باشی بابا ، تو هم خسته نباشی . رفتم طرفش با هم دست دادیم . گفتم حاج آقا ممکنه باهاتون حرف بزنم . گفت بگو بابا . پرسیدم :

-    کی قراره طوفان بشه ؟

-    خودم هم دقیقا نمی دونم . اما زمانش دور نیست .

بعد به افق خیره شد و زیر لب جوری که نفهمیدم با من است یا با خودش گفت :

-    دنیا پر از گناه شده !

حدسم درست بود . ادای نوح را در می آورد . سعی کردم به تقلید از روانپزشک های توی فیلم ها معقول رفتار کنم . خیلی عادی با حالتی که جمله ام بین سوالی بودن و خبری بودن در رفت و آمد بود ، گفتم :

-    و شما فکر میکنید که طوفان قرار است این گناه ها رو پاک کنه .؟

-    من دعا می کنم که گناه ها بدون طوفان پاک بشن . اگر طوفان بشه همه از بین می رن . ممکن نیست کسی زنده بمونه .

اوضاع خراب بود . بنده ی خدا مشاعرش را به کل از دست داده بود . من هم بی چاره شده بودم . فرقی نمی کرد بمیرد یا راهی تیمارستان بشود . در هر دو حالت خانه ی من را هم با خودش می برد .

خدا بیامرز داستایوفسکی عکس من فکر می کرد . مرگ همیشه هم باعث خوشبختی نمی شود . شانسم را امتحان کردم و پرسیدم :

-    حاج اقا شما داستان حضرت نوح (ع) رو شنیدین .

سرش را به معنی تایید حرف من با لبخند تکان داد . بعد در حالی که کارش با اره و چوب ها را از سر می گرفت ، با لحن محزونی گفت :

- نوح خود منم . پیامبر خدا .

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 0:27 توسط نگران |