<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>روزهای آفتابی شبهای نقره ای</title>
<link>http://ensun.blogfa.com/</link>
<description>چشم به ماهتاب دوخته ام و تاب ماه ندیدن ندارم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 24 Sep 2008 19:05:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>Sin City</title>
<link>http://ensun.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;
قسمت سوم (آخرین قسمت) : بودن یا نبودن ...&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;
&quot;پسر نوح با بدان بنشست *****خاندان نبوتش  گم شد&lt;br /&gt;
سگ اصحاب کهف روزی چند*****پی نیکان گرفت و مردم شد&quot;&lt;br /&gt;
این شعر درست مثل تیک تاک ساعت در ذهنم تکرار می شد. همین هم مانده بود که
آخر عمری خاندان نبوتم گم شود . من ؟ پسر نوح ؟ گویا داشت باورم می شد .
در قضیه که ذی نفع باشی ، باورش راحت تر است .&lt;br /&gt;
مردم خبر را یک کلاغ چهل کلاغ کرده بودند و هر که من را در کوچه و خیابان
می دید یاد موعظه کردنم می افتاد. قید زندگی و کارم را زدم و ماندم توی
اتاقم . خدا خیرش بدهد حاج خانم برایم غذا می آورد و اگرچه آخرش جمله هایش
یک &quot;پسرم&quot; هم اضافه می کرد ، اما جنس &quot;پسرم&quot; گفتنش با بقیه تفاوت اشکاری
داشت . از خانه بیرون نمی رفتم . حالم از این محله و مردمش به هم می خورد
. شهر نکبت زده ام به یک باره فهمیده بود که باید ایمانش را به روز کند .
نسخه اخیر این ایمان را هم برای دانلود گذاشته بودند زیر پنجره ی من !
اتفاقات با ضرب آهنگ سریعی یکی پس از دیگری اتفاق می افتادند . حاج محمود
که افسر کلانتری محل بود ، آمد دم در خانه . دو تا سر باز هم همراهش بودند
. نیشم تا بناگوش باز شده بود . از اینکه ممکن بود نوح را دستگیر کنند لذت
انتقام در رگ هایم موج می زد . حاج محمود به پهنای صورتش اشک می ریخت و
آمار رشوه های گرفته اش را جار می زد. به سر باز ها می گفت &quot; اون کابل
لعنتی رو محکوم بکوب &quot; و من فهمیدم دو تا اجودانش را برای اجرای حکمی که
خودش صادر کرده بود آورده . نوح بخشیدش . گفت گناهاش پاک می شه .&lt;br /&gt;
بعد سر و کله ی تیمور پیدا شد . می گفتند قرآن را از حفظ می خواند . به
نوح ایمان آورده بود و می خواست به قول خودش جرم هایش اعتراف کند . همه با
شک نگاهش می کردند . اصلا به قیافه ی معصومش نمی آمد که از این کارها بکند
. حسن نوح این بود که بر خلاف کشیش های کاتولیک در حضور همه اعتراف می
گرفت و اگرچه همه اشک می ریختند و فضای روحانی را نفس می کشیدند ، اما
بساط خنده ی من هم در پشت پنجره محیا بود .&lt;br /&gt;
داستان وقتی خنده دار شد که ابراهیم آقا فرش فروش محل را دستگیر کردند .
موضوع از این قرار بود که ابراهیم پسرش اسمائیل را برداشته بود برده وسط
میدانچه ی محل و تظاهر می کرد که می خواهد با کارد گلوی بی نوا را ببرد .
پلیس خبر شد و مردم ریختند . البته من آنجا نبودم . داستان را بعدا که با
آب و تاب برای نوح تعریف می کردند شنیدم . خلاصه که پلیس مردک را به جرم
اقدام به قتل گرفته بود . آقا ابراهیم هم داد زده بود که ابراهیم پیامبر
است و از خدا دستور دارد . ملت هم همه خندیده بودند . ابراهیم هم در حالی
که سوار ماشین پلیسش می کردند ، فریاد می زده که حداقل من اسمم ابراهیم
است و اسم پسرم هم از قضا اسمائیل ، بهتر از آن کلاه بردار است که اسم خودش را
گذاشته نوح . مردم هم که تا این لحظه می خندیدند ، خونشان به جوش می اید و
سنگ بر می دارند و ابراهیم و ماشین پلیس و چند سر باز فلک زده ی بدبخت را
راهی بیمارستان می کنند . داستان را که شنیدم خوشحال بودم که در این جبهه
تنها نیستم . حداقل ابراهیم هم با من موافق بود .&lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
البته ابراهیم را دستگیر کردند و کار و کاسبی اش هم نگرفت . من هم جرقه ای
در ذهنم خورد . حالا که داشتم از این خانه می رفتم ، حداقل می توانستنم
انتقامم را بگیرم. شبانه طوری که هیچ کس نفهمد ، رفتم سر وقت سید جمال ،
آخوند و امام مسجد محل . بالاخره در گوشه ی مسجد پیدایش کردم و بی سلام و
علیک گفتم :&lt;br /&gt;
- سید چه نشستی که فلانی ادعای پیامبری می کنه !&lt;br /&gt;
خیلی خونسرد گفت :&lt;br /&gt;
- علیک سلام ، حضرت نوح رو می گی ؟&lt;br /&gt;
در شرایط عادی باید جیغ و داد می کرد و می گفت &quot;کجاست اون از خدا بی خبر ؟!&quot;&lt;br /&gt;
اما گویا شرایط عادی نبود ، نگاهی پر سرزنش به من کرد و گفت : &lt;br /&gt;
- چی شده تو از مسجد گریزون ، این ساعت شب یاد خدا و فرستاده هاش افتادی ؟&lt;br /&gt;
- سید جان الآن موضوع من نیستم ، موضوع این شیاده که داره به اسم خدا همه رو از اسلام بری می کنه !&lt;br /&gt;
لبخند تلخی زد و گفت :&lt;br /&gt;
- همین شیادی که داری می گی امروز اینجا بود ، ده میلیون تومن آورد به عنوان وقف داد به مسجد !&lt;br /&gt;
بدون اینکه پشت سرم را هم نگاه کنم بی هیچ جوابی از مسجد بیرون آمدم . همه
را تطمیع کرده بود . ده میلیون ؟! خدا می دانست چقدر پول گیر خودش آمده
است  . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;
از پنجره ی اتاقم به بیرون خیره شدم  ، باغ قشنگ و پر درخت دیگر درخت
چندانی نداشت . همه جا خرده چوب ریخته بود . وسط حیاط یک قایق چوبی به عرض
شش متر و طول دوازده متر ساخته شده بود . چقدر سریع . منظره ی قایق و گرمی
هوا و شرجی با درخت های به زمین افتاده یاد بوشهر انداختم . شب بود و
ستاره های آسمان به خاطر دود و یا ابر دیده نمی شدند . به اتفاقات
این چند روز که فکر می کردم  پشتم می لرزید . تلفن را برداشتم ، شماره ی
دخترک آرایش کرده ی تاکسی را گرفتم . صدای نازک مکش مرگ ما یی از آن سوی
خط گفت سلام کرد . چیزی نداشتم بگم . شاید هم داشتم . باید با کسی خارج
این برهوت حرف می زدم . گفتم سلام . پرسید :&lt;br /&gt;
- شما ؟&lt;br /&gt;
- من ... من فلانی ام .&lt;br /&gt;
- ببخشید ، ... ، به جا نمی آرم .&lt;br /&gt;
- چند روز پیش توی تاکسی ... از وضع هوا حرف زدیم و ...&lt;br /&gt;
خنده ی وحشتناکی کرد ، از آنها که آدم بد های توی فیلم ها می کنند :&lt;br /&gt;
- برو بابا ... من روزی با صد نفر راجع به وضع هوا حرف می زنم ، دلت خوشه ...&lt;br /&gt;
گوشی را گذاشتم . یاد حاج محمود و ابراهیم آقا افتادم . چند روز گذشته با
سرعت برق از جلوی چشمم می گذشت . حق با نوح بود . این شهر واقعا در گناه
غرق شده بود . همه چیز حالم را به هم می زد . همه دروغ می گفتند . حتی
خودم . منزجر بودم . احساس می کردم که دنیا به آخر رسیده است .&lt;br /&gt;
رعد و برق عظیمی همه جا را روشن کرد . صدایش با نورش همراه بود . پیش خودم
گفتم چقدر نزدیک . صدای دیگری آمد . باران شروع به باریدن کرده بود .
رگباری که با تندباد همراه بود .&lt;br /&gt;
از پنجره به باغ نگاه کردم . تک و توک درخت های باقیمانده در طوفان خم می
شدند . اسمان روشن شد و دوباره غورید . باران شیشه ی پنجره ام را بی امان
به ضرب می کوفت . &lt;br /&gt;
&lt;br /&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 24 Sep 2008 19:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ensun&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>ensun</dc:creator>
<guid>http://ensun.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Sin City</title>
<link>http://ensun.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;&lt;BR&gt;قسمت دوم : رستگاری در پنج و سی و پنج دقیقه&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;BR&gt;&quot;من نوح ام !&quot; ؟ پیرمرد بدبخت زده به سرش . خدا به داد همه برسد . پایم که رسید به اتاق خواب ، دوباره صدای اره کردنش را از پنجره شنیدم . این بار صدا جور دیگری آزارم می داد . انگار که به جای چوب دارند پی خانه ام را اره می کنند . فکر می کردم تا صبح خوابم نبرد و به پیرمرد فکر کنم . اشتباه می کردم . سرم روی بالشت نرسیده بود بیهوش شدم . &lt;BR&gt;تلفن را برداشتم و زنگ زدم به دخترک آرایش کرده ی تاکسی . گوشی را برداشت . صدایی مردانه گفت بفرمایید. نخندیدم . گفتم اشتباه گرفته ام و قطع کردم . تلفن زنگ خورد . همان صدا بود . ترسناک و مهیب . گفت چه کار داشتی ، گفتم هیچ . قطع کردم و تلفن را از پریز کشیدم . درب اتاق زده شد . همان صدای مهیب و ترسناک و مردانه  بود . گفت در را باز کن . این بار عصبانیت هم به صفات قبلی اش اضافه شده بود . ترسیده بودم . در را اره می کرد . اره ... ؟!&lt;BR&gt;از خواب پریدم . فکر می کردم به سبک سریال های تلویزیون ملی ، خیس عرق باشم . نبودم . به ساعت نگاه کردم . هنوز ده نشده بود . سر شب بود . پیرمرد هنوز داشت اره می کرد . اما صدا ، راس ساعت ده قطع شد . گویا به فکر همسایه ها بود . عجب نوحی . عجب خدایی ! من به شرفش رای مثبت می دادم .&lt;BR&gt;خوابم نبرد . رفتم سراغ تلویزیون و ماهواره و فیلم . تنها راه فرار از بی خوابی . یکی از شبکه ها فیلمی تاریخی نشان می داد . زبانش روسی بود . پیرمرد درون فیلم ریشش آن قدر بلند بود که معلوم می شد ، پیامبر است . فکر کردم موسی است . اشتباه می کردم . نوح بود . پای تلویزیون خوابم برد .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;صبح که شد با کابوس های شبانه خداحافظی کردم و رفتم تا با نوح حرف بزنم . الآن می فهمم حماقت کرده ام . پیرمرد با ظاهری در برابرم ایستاده بود که شک نداشتم به نوح بودنش ایمان دارد . بالاخره در عالم واقعی ردا هم دیدیم . ردای سفید و نخ نما و کنفی ای نمی دانم از کجا گیر آورده و تنش کرده بود . ریش بلند سفید و چین های دوست داشتنی کنار چشمش ، وقتی ساعت هفت صبح ، پشت به خورشیده ایستاده بود و با ملایتمی عجیب و به واقع غیر زمینی با من صحبت می کرد ، یک لحظه به شک ام انداخت که هنوز خوابم . خواب نبودم . در خواب های من باد نمی آمد . نسیم خنک و مطبوعی از طرف نوح به سمت من می آمد ، مرا دور می زد و در هوای پشت سرم رطوبتی خنک و دلنشین را پخش می کرد. قطعه ای از بهشت .&lt;BR&gt;بدون هیچ شوخی و کنایه ای گفتم سلام حضرت نوح .&lt;BR&gt;صدایش را با طنینی اساطیری شنیدم که جواب داد :&lt;BR&gt;- بگو نوح بابا جان  &lt;BR&gt;- چشم جناب نوح &lt;BR&gt;- نوح خالی پسرم  &lt;BR&gt;- عادت ندارم ، ...، آخه همیشه حضرت نوح خوانده ام و دیده ام .&lt;BR&gt;- عادت می کنی بابا جان&lt;BR&gt;خنده ام گرفت . لبخند زنان سرم را پایین انداختم . چه می خواستم بگویم؟ . بگویم پدر آمرزیده نوح کجا بود . تو تا همین چند وقت پیش که هنوز کربلایی هم نشده بودی ، چنان محمد و علی می کردی که ستون خانه می لرزید ، حالا از بن زدی که خودت پیامبری ؟ کشتی می سازی برای من ؟ بعد هم لابد باید عصبانی می شدم و داد و بیداد می کردم . قیافه ام به این کارها نمی خورد . به من چه که کسی نوح است یا نیست . کشتی می سازد یا نمی سازد ؟ اما به من مربوط بود . خانه ام به خانه اش بند بود و خانه اش به کشتی اش . کجا دیگر خانه به این خوبی را گیر می آوردم . دنج ، ارزان ، خلوت . رشته ی افکارم را برید :&lt;BR&gt;- بابا جان اومدی با من یه حرفی بزنی ، بگو گوش می دم .&lt;BR&gt;چاره ای نبود ، باید حرفم را می زدم . گفتم :&lt;BR&gt;- حاج آقا ، شما که مرد سرد و گرم چشیده ای هستید . خدا و پیغمبر سرتان می شود . فکر نمی کنید حرفی که می زنید ، ادعای پیامبر بودنتان ، قدری برای باور کردن سخت است ؟&lt;BR&gt;- چرا پسرم ، می دانم سخت است &lt;BR&gt;با این آدم نمی شد این جوری حرف زد. تغییر استراتژی دادم :&lt;BR&gt;- حاج آقا شما بهتر از من می دانید که نوح خیلی سال پیش کشتی ساخته ، مردم رو نجات داده ، زندگی کرده و بعد هم از بین رفته . اسمش توی تورات هست ، توی قرآن . &lt;BR&gt;- درست می گی پسرم ، اما هیچ جای تورات نگفته که نوح خیلی سال پیش زندگی می کرده . اسم فرزندان پدرم آدم رو شمرده و رسیده به اسم من وگفته کشتی ساختم . در حقیقت پیش گویی ساخت کشتی را کرده است . در ضمن ، اگر دقت کنی سن پدرانم  هرکدام بالغ بر هزار سال گفته شده ، و اگر این عدد رو در تعداد پدران من که در تورات اسمشون هست ضرب کنی و با هزار سال سن خود نوح جمع کنی، می رسی به امروز . یعنی این قدر سال بعد از آفرینش ، نوبت بنده ی حقیر می شه که سکان کشتی به دست بگیرم و بندگان خدا رو از سیلاب های گناه نجات بدم .&lt;BR&gt;فقط مات و مبهوت نگاهش کردم . خودش نبود . پیرمرد صاحب خانه ی من نبود . حاج آقایی که می شناختم . در پشت چشمان معصوم و آرامش کسی زندگی می کرد که من نمی شناختمش . استدلال کردنش یاد معجزه اعداد قرآن انداختم . پس این همه سال مسجد رفتنش علاوه بر آخرت بر دنیایش هم اثر گذاشته بود . تحلیل های روان شناسی . ان قدر به این چیز ها فکر کرده بود که اسکیزوفرنی اش عود کرده بود و خودش را گذاشته بود جای شخصیت های مورد علاقه اش . طبیعی بود . یعنی طبیعی نبود ، قابل درک بود . و همان استدلال ها را برای خودش جور کرده بود . اگر روانشناس جماعت که من بهشان اصلا اعتماد نداشتم ، راست می گفتند ، پیرمرد باهوشی بود . ادامه ی بحث بی معنی بود . کار من نبود . کسی را می خواست که بلد کار باشد . &lt;BR&gt;نوح همان روز دعوتش را علنی کرد . مردم محل را جمع کرد توی حیاط یزرگ خانه اش . بچه هایش را هم همین طور . بعد اعلام کرد که نوح پیامبر است و ...&lt;BR&gt;تمام شد . رفتم توی اتاقم تا وسائلم را جمع کنم . باید زنگ می زدم به بنگاه محل و می گفتم برایم دنبال خانه باشد . صدای بلند مردم را از حیاط می شنیدم . نوح با حرارت حرف می زد . مردم سر و صدا می کردند . صدای خنده شان بود ؟&lt;BR&gt;از پنجره سرم را بیرون کردم . نمی خندیدند . یکی از بزرگ های محل جلوی نوح خم شده بود و می خواست دستش را ببوسد . نوح امتنا می کرد و از او می خواست بلند شود . شوکه شده بودم . باورش کرده بودند .&lt;BR&gt;چند روز که گذشت همه چیز عوض شد . خلوت دوست داشتنی و رویا گونه ام به باد رفت . تعداد کشتی سازان زیاد شده بود . درخت بود که قطع می شد . اره کشیده می شد . روی اعصاب من . روی بند بند ارامشم . جنبش معرفتی دینی شروع شده بود . تنها مخالفش گویا من بودم . هر که در محل بود و من می شناختم مجذوب نوح شده بود. برایش قربانی می آوردند . دعایشان می کرد . موعظه شان می کرد. کمکشان می کرد . موعجزاتش هم شروع شد . موعجزات هم دوره ی خودش . به احمد دوچرخه ساز که سی سال بود تریاک می کشید گفته بود ترک کن . طرف ترک کرده بود . مرتضی پسر علاف همسایه راچنان به راه راست هدایت کرده بود که پسرک تازه بالغ به جای چشم چرانی همیشگی اش میخ های کشتی را می کوبید . احترامش چند برابر شده بود . چرا به فکر من نرسیده بود ؟ چرا من نوح نشده بودم ؟ حسودی ام می شد ؟ البته که حسودیم می شد ، از درون خودم را  می خوردم . مردک دروغ گوی رذل . احترام و قربانی و سود . آرامش من را هم قربانی اش کرده بودند . صدای التماس دخترهای دم بخت تر گل و ور گلی که  با صورت های خندان و حجب و حیاهای الکی شان میخواستند دعایشان کنند مثل ناخنی روی تخته ، اعصابم را خش می انداخت . وقتی از محله های دیگر هم مرید پیدا کرد ، دیگر صبر نکردم ، درست ساعت پنج و نیم عصر یک روز یکشنبه ، رفتم بهش گفتم ببین ، این حرفی که می زنی خیلی احمقانه است . نوح کجا بود ؟&lt;BR&gt;این بار هم با آرمش گفت پسرم باید باور کنی ، بیا به ما کمک کن . سرش داد کشیدم که برو بابا تو هم با این مزخرفاتت . زیاده روی کرده بودم . چند نفر از پیروانش که یک شان قدش دو متر و چند سانت بود وعضولات بازویش از تمام هیکل من بزرگ تر ، گرد ما جمع شدند . هنوز هم درست یادم نمی آید چه شد. ترسیده بودم . سرم در استانه گیج رفتن بود . تمام بخش استدلال کننده ی مغزم جمع شد و خودش را به دست فراموشی سپرد . گفتم نوح کجا بود که یقه ام را دستی سفت چسبید . پیرمرد گفت راحتش بگذارید . نفسم برگشته بود ، اما زانوهایم سست شده بود . با بیچارگی استدلال کردم که مگر نمی گویی نوحی که همیشه گفته اند شمایید ، پس پسر ناخلفت کو ؟ بد هم نبود . حداقل باعث مشکوک شدن چند نفری شد . ادامه دادم تو که دو تا پسرت حرفات رو قبول دارند . حس کردم عقب نشست . چند ثانیه فکر کرد و بعد گفت :&quot; پسرم ، توی تاریخ از تو اسم بردن ، تویی اون پسر نا خلف  که دور از چشم من دیش ماهواره نصب می کنه رو پشت بوم خونه ام ، همون کسی که حرفم رو باور نمی کنه ! و باور کن من مثل پسرهام دوستت داشتم و دارم &quot; همین ها را گفت . بدون یک واو کم و زیاد . من پسر نوح پیامبر شدم . درست در ساعت پنج و سی و پنج دقیقه بعد از ظهر .&lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 22:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ensun&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>ensun</dc:creator>
<guid>http://ensun.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Sin City</title>
<link>http://ensun.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-ansi-font-size: 10.0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;قسمت اول : وقتی همه خواب بودند !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt; &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;وقتی باصدای افتادن یک جسم سنگین از خواب بیدار شدم اصلا توقع نداشتم درخت پشت پنجره ی اتاقم را افتاده روی زمین ببینم . اگر توقع این یکی را هم داشتم ٬ مطمئنا حتی به ذهنم خطور هم نمی کرد که پیرمرد نحیف همسایه با تبری در دست درست بالای سر درخت بیچاره باشد . بیشتر شبیه رویا &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;بود . یعنی همان بخشی از زندگی که دائما با آن سر و کله می زنم . اما واقعیت داشت . این را می دانم چون صبح روز بعد هم عینا اتفاق افتاد . البته درخت عوض شده بود . هیچ کس ، حتی پیرمرد نحیف همسایه هم نمی تواند یک درخت را دوبار قطع کند .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;وقتی یکی دیگر از درخت های حیاط هم قطع شد ، تازه به صرافت این افتادم که به پیرمرد بگویم با جان خودش و درخت های تنومند بازی نکند .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;این درست که صاحب خانه ی من است و البته اختیار خانه و درخت های قدیمی و تناور باغش را دارد ، اما اگر با تبر هر روز یک درخت را قطع کند مجبور می شوم راپرتش را به سازمان محیط زیست بدهم . هرچند که کک آنها هم نمی گزد . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;صورتم را شستم ، لباس پوشیدم و با ریش نتراشیده ی چند روزه و لباس بدون اتو ، کیفم را دستم گرفتم و رفتم توی حیاط و با صدایی که از ته چاه در می آمد گفتم سلام حاج آقا . گفت سلام بابا ، می ری شرکت ؟ به درخت خیره شدم و با تکان سر گفتم بله ، دارید چه کار می کنید ؟ گفت می بینی که بابا این درخت رو انداختم . پیش خودم گفتم پدر آمرزیده با من همان بازی ای را می کند که من یک عمر آزگار با رئیسم کردم . توضیح واضحات . پیرمرد نگاهی به من کرد و نشت روی تنه ی بریده شده ی درخت و تبر قدیمی اش را هم گذاشت کنارش .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;گفتم حاج آقا با این سن و سال ، اول هفته ای ، این ساعت صبح دارید چه کار می کنید ؟ شما سنی ازتان گذشته ، با این درخت زبون بسته چه کار داشتید ؟ دیروزی را چرا انداختید ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;در همین حال چشم دواندم که ببینم اثری از درخت دیروزی می بینم یا نه . راستش جمعه ها تا ساعت دوازده می خوابم ، بعد هم که بیدار می شوم صاف می خزم جلوی تلویزیون . برای همین هم نمی توانستم حدس بزنم درخت به آن بزرگی کجا رفته است و چه بلایی به سرش آمده .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;پیرمرد خنده ای روحانی کرد و دستی به ریش سفیدش که درست عین کارتون های دینی کودکان و نوجوانان فانتزی به نظر می رسید ، کشید و گفت دارم کشتی می سازم پسرم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;لابد جوک جدیدی بود . من هم خندیدم . پکر بلند شد و با تبر شروع کرد به کندن شاخه های درخت . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;درخت گردوی مسنی بود . بار خوبی هم می داد . پیر مرد حتی نمی گذاشت نوه های عزیز تر از جانش از این درخت گردو بالا بروند . اما حالا داشت شاخه های بدبخت را قطع می کرد . خوب که فکر کردم دیدم شوخی ای در کار نیست . با تعجب پرسیدم کشتی ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;عرق ریزان سری تکان داد و گفت ، امروزه روز بهش می گن قایق . حالا کشتی ، قایق ، هرچی ... . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;و به تبر زدن ادامه داد . حوصله ام سر رفته بود . از من هم در توضیح واضحات دادن استاد تر شده بود . گویا اصلا یک شبه عوضش کرده بودند . سابق گوش مفت می خواست برای حرف ها و خاطره های دوره ی نوزادی اش به بعد . حالا سکوت می کرد . پرسیدم کشتی برای چی ؟ &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خیلی عادی جواب داد ، قراره طوفان بشه .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;توی تاکسی به حرف های حاج آقا فکر می کردم . قراره طوفان بشه ! بنده ی خدا فکر می کرد یک شبه تبدیل شده به حضرت نوح ! خنده ام گرفت . دختر آرایش کرده کنار دستم نگاهی به سر و وضع ژولیده ام کرد و او هم لبخند زد . فکر کرده بود خنده ام برای جلب توجه اش است . چرا نباشد . گفتم هوا خیلی گرم شده ، بارون هم که نمی زنه . با اطوار جواب داد اره از آسمون آتیش می باره .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خوب قبول دارم برای آدمی به سن من ، باز کردن سر صحبت آن هم از طریق هوا قدری آماتور است . اما بهتر است بگذارید طرفتان فکر کند آماتورید . از من به شما نصحیت . به مقصد که رسیدم شماره ی تلفنش را با کرایه ی تاکسی پرداختم . معامله ی بدی نبود . به غیر از آنکه من تلفن بکن نبودم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از پل هوایی که بالا می رفتم کلی به خاطر مکانیزاسیون کیفور بودم . می ایستی و خودش بالا می بردت . به معراج می رسی . با آنکه صبح زود بود ، اما هوا گرم بود و کثیف . روی پل پیرزنی به سمتم آمد و سعی کرد با آه و ناله قدری پول بگیرد . پول خورد هایم را بابت دخترخانم آرایش کرده به راننده تاکسی داده بودم . اصرار پیرزن بیجا بود . به اداره که رسیدم دوباره به فکر پیرمرد صاحب خانه افتادم . بنده ی خدا . اما عجب توانی پیدا کرده بود . دو تا درخت به چه بزرگی ... آن هم در دو روز ... . باورش برایم سخت بود . ممکن بود به خودش آسیب بزند . خودش به جهنم . زن بدبختش سر پیری بیوه می شد . بیوه شدن او هم به جهنم . من بدبخت تا چهلم لابد بی غذا می ماندم . آخر زن پیرمرد برایم غذا می آورد . مثل پسرش به من نگاه می کرد . چند باری هم سعی کرد برایم زن بگیرد . خدا وکیلی سلیقه اش هم بد نبود . به هر حال اگر شوهرش می مرد احتمالا بچه هایش تا چهلم پیش خودشان نگه اش می داشتند .حتی ممکن بود به فکر فروش خانه ی پدری بی افتند و من بدبخت را آواره کنند . نه ! باید با حاج آقا صحبت می کردم .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;از سر کار که برگشتم ، پیرمرد داشت توی حیاط با چوبها ور می رفت . درست که دقت کردم دیدم طرح زیر یک قایق بزرگ را درست کرده است . شوخی شوخی داشت به قول خودش کشتی می ساخت . آن قدر هم ماهرانه این کار را کرده بود که انگار پنجاه سال آزگار کارش کشتی سازی بوده است . البته می گفت با چوب و نجاری بی گانه نیست . اما نجاری کجا و کشتی سازی کجا . خودم هم گیج شده بودم . مرا که دید گفت سلام بابا جان . گفتم سلام حاج آقا خسته نباشید . گفت زنده باشی بابا ، تو هم خسته نباشی . رفتم طرفش با هم دست دادیم . گفتم حاج آقا ممکنه باهاتون حرف بزنم . گفت بگو بابا . پرسیدم :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 1.3pt 0pt 0in; TEXT-INDENT: 0in; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: 10.3pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;-&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;کی قراره طوفان بشه ؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 1.3pt 0pt 0in; TEXT-INDENT: 0in; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: list 10.3pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;-&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;خودم هم دقیقا نمی دونم . اما زمانش دور نیست .&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بعد به افق خیره شد و زیر لب جوری که نفهمیدم با من است یا با خودش گفت :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 1.3pt 0pt 0in; TEXT-INDENT: 0in; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: 10.3pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;-&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;دنیا پر از گناه شده !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حدسم درست بود . ادای نوح را در می&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; آورد . سعی کردم به تقلید از روانپزشک های توی فیلم ها معقول رفتار کنم . خیلی عادی با حالتی که جمله ام بین سوالی بودن و خبری بودن در رفت و آمد بود ، گفتم :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 1.3pt 0pt 0in; TEXT-INDENT: 0in; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: 10.3pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;-&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;و &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;شما&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; فکر میکنید که طوفان قرار است این گناه ها رو پاک کنه .؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 1.3pt 0pt 0in; TEXT-INDENT: 0in; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: 10.3pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;-&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;من دعا می کنم که گناه ها بدون طوفان پاک بشن . اگر طوفان بشه همه از بین می رن . ممکن نیست کسی زنده بمونه . &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 1.3pt 0pt 0in; tab-stops: 10.3pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اوضاع خراب بود . بنده ی خدا مشاعرش را به کل از دست داده بود . من هم بی چاره شده بودم . فرقی نمی کرد بمیرد یا راهی تیمارستان بشود . در هر دو حالت خانه ی من را هم با خودش می برد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 1.3pt 0pt 0in; tab-stops: 10.3pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خدا &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;بیامرز&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; داستایوفسکی عکس من فکر می کرد . مرگ همیشه هم باعث خوشبختی نمی شود . شانسم را امتحان کردم و پرسیدم :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 1.3pt 0pt 0in; TEXT-INDENT: 0in; mso-list: l0 level1 lfo1; tab-stops: 10.3pt&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-fareast-font-family: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-list: Ignore&quot;&gt;-&lt;SPAN style=&quot;FONT: 7pt &apos;Times New Roman&apos;&quot;&gt;    &lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;حاج&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt; اقا شما داستان حضرت نوح (ع) رو شنیدین .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;سرش را به معنی تایید حرف من با لبخند تکان داد . بعد در حالی که کارش با اره و چوب ها را از سر می گرفت ، با لحن محزونی گفت :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;- نوح خود منم . پیامبر خدا . &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 13 Jul 2008 20:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ensun&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>ensun</dc:creator>
<guid>http://ensun.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حالا حکایت ماست !</title>
<link>http://ensun.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;- خجالت کشیدی ؟&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;- تو ایران دهه ی ۸۰ دیگه کسی خجالت نمی کشه ، به جاش وبلاگ می نویسه !&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;--------------&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;توضیح :&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;تغییر یافته دیالوگ فیلم نه چندان مهمی است که نامش را به یاد ندارم . &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 21:45:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ensun&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>ensun</dc:creator>
<guid>http://ensun.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدامس شناسی تیپ های مردمی</title>
<link>http://ensun.blogfa.com/post-29.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;ریلکس کیدز (ریلکس کودکان)&lt;/STRONG&gt; : تنها قشری که این آدامس را دوست ندارند کودکانند . پیرمرد ها عاشق این آدامس هستند . اکیدا به دندان مصنوعی نمی چسبد ! اما برعکس ٬ موقع خواندن منطق الطیر و باباطاهر جویدنش عجیب می چسبد . می توان طعمش را بنا به سلیقه تغییر داد . معجزه ی دنیای مدرن ! اگر به مدرنیسم و پست مدرنیسم اعتقاد دارید . اگر هری پاتر را خوانده اید و اگر از جهانبگلو دفاع می کنید و گیدنز را دوست دارید ٬ در جویدن ریلکس کیدز تعلل نکنید .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;توجه : مصرف بیش از اندازه این آدامس ممکن است شما را دچار تساهل ( به معنایی خاص) کند !&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;شیک دارچینی&lt;/STRONG&gt; : بی شرمانه ترین دسیسه ی امپریالیسم جهانی برای تخدیر ذهن جوانان ما . با بسته بندی نا مرغوب و قیمت نازل ٬ که معمولا  فروشندگان (به خصوص دکه های روزنامه فروشی) آن را به جای پول خوردی که ندارند به شما می دهند . آنها دروغ می گویند ٬ همیشه پول خورد دارند . این توطئه برای معتاد کردن شما به این پدیده ی مخرب و خطرناک است . شیک دارچینی اعصاب دهان را موقتا فلج می کند اما اعصاب مغز را به صورت دائم از کار می اندازد . فقط یکبار جویدن آن شما را گرفتار دام این افیون توده ها خواهد کرد ...&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;طعم اکالیپتوس ( ساخت هر کجا)&lt;/STRONG&gt; : به درد طرفداران فیلم های کیشلوفسکی و کوروساوا می خورد . اگر از  آن دسته از آدم ها هستید که در کافی شاپ ٬ کاپوچینو یا اسپرسو سفارش می دهید و سیگارتان را چنان بین لبهایتان می گیرید که وقت حرف زدن به شدت تکان می خورد و دودش در چشمتان می رود و شما با اشتیاق بیشتری سیگار را تکان می دهید طوری که خاکسترش به زمین می ریزد ٬ حتما از این طعم آدامس استفاده کنید .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;تبصره ۱ : طرفدارن هگل از مصرف این آدامس منع شده اند . چرایش را کسی نمی داند و جای بحث دارد . &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;تبصره ۲ : اگر سازنده ی آدامس شرکت اوربیت بود و شما هم مسلمان هستید ٬ بدانید و آگاه باشید که در جویدن این آدامس شک و شبه بسیار است .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;طعم نعنا&lt;/STRONG&gt; : عموما بعد از نوشیدن دوغ مصرف می شود . اگر دوغ گاز داری میل فرمودید و قبل از آن کباب و پیاز . و البته جورابتان هم فضای سفره خانه ی سنتی تخت دار و خانوادگی را معطر کرده است ٬ حتما از این نوع آدامس استفاده بفرمایید .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;جویدن این آدامس آداب خاصی دارد که از آن جمله می توان به شنیده شدن صدای ملچ ملوچ اشاره کرد . &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;ریلکس آلبالویی&lt;/STRONG&gt; : برای دختران ۱۶ تا ۲۰ سال طراحی شده است . مصرفش به طرفداران بودا ٬ آئین ودایی و البته شخص اوشو ٬ توصیه می شود . کسانی که فاقد شرایط فوق الذکر هستند می توانند با خرید این آدامس به جنبش های دانشجویی و غیر دانشجویی چاکرا گرا و غیره پیوسته به عرفان و انرژی اعتقاد دائم پیدا کنند . بیداری در این آدامس نهفته است !&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;آدامس خرسی&lt;/STRONG&gt; : باید حتما دو عددش را هم زمان جوید ! اگر از آن دسته انسان ها هستید که جویدن دو عدد آدامس خرسی مانند خریدن ساندویچ با نان اضافه برایتان کسر شأن می آورد ٬ لطفا در مورد ادامه زندگی نکبت بارتان بیشتر بیاندیشید .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;طرفداران موسیقی کلاسیک که شوپن را فقط با پیانو رویال دوست دارند و از آدامس خرسی چنان بدشان می آید که گویی خرسک بی نوای روی آدامس قبلا یک بار و برای همیشه خشتک از پایشان کنده است ٬ بهتر است بروند و کشکشان را بسابند .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;اگر بسکتبال بازی می کنید ٬ قدتان یک متر و نود به بالا است و رنگ پوستتان سیاه و یا تیره است ولی نامتان مایکل جردن نمی باشد این آدامس را حتما استفاده کنید. &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;آدامس بادکنکی&lt;/STRONG&gt; : به علت منقرض شدن این آدامس یک دقیقه سکوت اعلام می شود .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;آدامس موزی&lt;/STRONG&gt; : با یک پاکت سیگار بهمن سوئیسی یا ۵۷ کوچک خریداری می گردد و لازمه ی استفاده اش علاقه به پلنگ صورتی است .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;توجه : مدل های قلابی اش هم در بازار فراوان است ! مراقب باشید !&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;آدامس موزی با طعم توت فرنگی&lt;/STRONG&gt; : دومین اشتباه خدا ! واقعا خوشمزه است . توضیح دیگر آنکه موضوعی غنی تر از هرمونوتیک برای تفکر می باشد .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;STRONG&gt;ریلکس توت فرنگی&lt;/STRONG&gt; : به طور متناوب با ریلکس تمشک اشتباه می شود . باید به کارخانه ریلکس این مهم را اطلاع داد . افلاطونینان و طرفداران تاریخ از این آدامس معمولا استقبال می کنند .بعد از آنها ریلکس توت فرنگی معمولا مورد علاقه فوتبالیست ها و اسب سواران می باشد .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Jun 2008 08:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ensun&amp;postid=29</comments>
<dc:creator>ensun</dc:creator>
<guid>http://ensun.blogfa.com/post-29.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تلفن</title>
<link>http://ensun.blogfa.com/post-28.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;تلفن همراهم (به تقلید از مجریان تلویزیون البته !) زنگ می خورد . شماره آشنا نیست . با مکثی کوتاه جواب می دهم :&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;- بله ٬ بفرمایید !&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;صدای مکش مرگ مای دختری از آن سوی خط در گوشم فرو می رود .( دقیقا فرو می رود ! مانند نوک تیز سوزنی که برای ادبی تر شدن متن می تواند سوزن گرامافون باشد):&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;- سلام .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;با لحن احمقانه ای میم آخر سلام را می کشد . احساس می کنم صدایش زیادی لوس است . حتما شماره را اشتباه گرفته . جواب می دهم :&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;- سلام ، شما ؟!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;- من ؟! من رو نمی شناسی ؟!&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;- متاسفانه نه !&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;شاید هم از این دخترهای بی کار است که می خواهد کسی را با تلفن و صدایش سر کار بگذارد . حوصله این مدلش را اصلا ندارم . آماده ام کشش بدهد و من قطع کنم که می پرسد :&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;- مگر فلانی نیستی ؟&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;- خودم هستم ٬ اما شما ؟ &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;گیج شده ام . موضوع از چه قرار است ؟ احساس می کنم دخلم آمده . حس می کنم در تور عنکبوت گیر کرده ام . البته هنوز خود عنکبوت را ندیده ام . اما وجودش را مثل عطر ترس در هوا بو می کشم . لابد یکی است که از بین تقویم خط خطی شعر های به اصطلاح عاشقانه ی دوران جاهلیتم پریده است بیرون . خدا رحم کند . این یکی را چه کار کنم . &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;خیالم را راحت می کند . بدون هیچ کش دادنی با همان صدای مکش مرگ مای ناز نازی اش می گوید :&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;- من ؟ من عاطفه ام !&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;عاطفه ؟ این دیگر کیست ؟ در کسری از ثانیه ذهنم به کار می افتد . بی خود نیست این ملت ساده ی حرف مفت بلغور کن ، دائم به این مخ لعنتی می گویند کامپیوتر ! حس می کنم حتی فایل ها را هم دارم در ذهنم می بینم که یکی یکی چک می شوند به دنبال عاطفه ! &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;خیر خبری نیست . پیغام هیچ فایلی با این مشخصات یافت نشد را در مردمک چشمم می خوانم و پاسخ می دهم :&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;- متاسفانه به جا نمی آورم .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;- نمی شناسی ؟ &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;- متاسفم نه !&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;- پس تو فلانی نیستی ! ببخشید !&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;این را می گوید و قطع می کند . در جمله ی آخرش تغییر لحن داده بود .لحنش صدای کسی بود که در یک آن فرو می ریزد . کسی که دار و ندارش را از دست می دهد . نمی دانم . اما اگر بار معنایی آن لحن را می توانستم تشریح کنم ، لابد همینگوی می شدم . در لحنش و در کلمه ببخشیدش چیزهایی بود که مرا خشک سر جایم نگاه می دارد .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;فکرم به کار می افتد . اگر من فلانی نیستم پس چرا اسمم با فلانی یکی است و شماره ام هم همین طور . اسم من هم که چندان عام نیست . پس این فلانی دوم کیست که عاطفه را می شناسد و شماره اش با من یکی است ولی من نیستم . یاد جک های بی مزه می افتم . خنده ام نمی گیرد . ببخشیدش دردناک تر از آن است که خنده ام بگیرد .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;به قول یک بابایی &quot; ناگهان همه چیز روشن می شود&quot;. می فهمم که داستان چیست . احتمالا البته . &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;لابد کسی از دوستانم دختر بدبخت را سر کار گذاشته است . لابد کلی حرف های عاشقانه هم فرو کرده در مغز عاطفه . بعد در یک اقدام ناجوانمردانه (البته از نظر من!) به جای خودش ، شماره و اسم من را به دخترک داده است . &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;عجب خباثتی ! با یک تیر دو نشان ! هر دو نفرمان را مچل کرده است .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;اگر پیدایش کنم خودم خفه اش می کنم . نه یک کار بهتر . عین همین بلا را به سرش می آورم . این بهتر است .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;---------------------------------------------&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;پس از نگارش :&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;دراینکه این نوشته یک طرح است و برای داستان شدن باید حالا حالا خاک بخورد هیچ شکی نیست . اما به نظر خودم به درد یک زنگ تفریح ساده می خورد .&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 17 Jun 2008 20:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ensun&amp;postid=28</comments>
<dc:creator>ensun</dc:creator>
<guid>http://ensun.blogfa.com/post-28.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صبح امروز </title>
<link>http://ensun.blogfa.com/post-27.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;صبح به خیر ! مردم ایران .......سلام !&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;ساعت هفت و دوازده دقیقه صبح است . رادیوی ماشین را خاموش می کنم تا مجری خوش صدای احتمالا بی ریختش نخواهد انرژی زورکی وسط رگ های خواب آلودم تزریق کند . گفتم بی ریخت ٬ علتش این است که هر کسی با این صدای دوست داشتنی و جنس مخالف نابود کن ٬ اگر بر و رویی هم داشت که نمی رفت وسط گنجه ی صداهای ماندگار بدون افزودنی های مجاز خودش را قرنطینه کند . اول صبح این همه انرژی مصنوعی را از کدام گوری آورده ٬ خدا می داند . بگذریم . زل زده ام به شماره ی ماشین روبرو که تا حرکت کرد ٬ من هم راه بیافتم . از این ماشین های مدل بالاست که هیچ وقت اسمشان را یاد نگرفتم . برای من همه این ماشین ها یک اسم دارند : &quot; ....&quot; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;حالا که درست فکر می کنم می بینم دروغ گفتم ٬ برای من همه ی این ماشین ها هیچ اسمی ندارند . فقط اختلافشان در کشیدگی چراغ جلو و عقب است و شاید دور کمر راننده شان . نه دور کمر راننده شان هم مهم نیست . همان چراغ بهتر است . ماشین ها را با چراغ می شود طبقه بندی کرد . هرچه هم چراغ هایشان کش و قوس بیشتری داشته باشد ٬ ماشین مهمتری هستند . مثل آدم ها . مثلا پیکان با آن چراغ های مستطیل گونه اش مفت نمی ارزد . فکر کردید دخترها دیوانه اند که ساعت های بیشماری از عمرشان را جلوی آینه صرف کشیدن مداد توی چشم مبارک می کنند ؟ خیر قربان ! ترجیح می دهند پیکان نباشند . به گمانم همین الآن یک کشف بزرگ کردم ٬ کشیدگی چراغ اتوموبیل های گران قیمت دلیل علمی دارد ! برای همین هم هست که پیکان از رده خارج شد . چشم هایش دیگر کسی را جذب نمی کرد !&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;ماشین گران قیمت جلویی بالاخره حرکت می کند . ترافیک مزخرفی است . مثل دقایق شام آخر کند و سخت می گذرد . آفتاب هم که حالا یواش یواش به واسطه بالا آمدن خورشید ٬ از روی کاپوت ماشین سر می خورد و خودش را می فشارد وسط چشم های نیمه بسته ات ٬ این ضیافت را تکمیل می کند .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; احساس می کنی دنیا یک چیز کم دارد ! یک دکمه ی توقف ! قابل توجه آتئیست هایی که با برهان نظم مشکل دارند . اگر دنیا یک دکمه ی توقف داشت دیگر جنسش جور بود . دکمه را می زدی و می نشستی یک گوشه و با صدای بلند می خندیدی . سعادت یعنی این .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;صدای برخورد خشک دو جسم سنگین آهنی باعث می شود به دنیا برگردم ٬ با همان آفتاب داغ کذایی اش . ماشین گران جلویی به ماشین سمت راستی اش کوبیده است . حکایت تازه دارد شروع می شود . حس می کردم این بلبشو یک چیز کم دارد . همین تصادف لعنتی بود . دیگر مطمئنم که خواب نیستم . همه چیز بی اندازه واقعی است .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;راننده ماشین مضروب در ماشینش را باز می کند . نه ! راننده اتوموبیل خسارت دیده ٬ درب خودرویش را باز می نماید . این طور بهتر است . حس من را بهتر منتقل می کند . مردک صدایش را می کشد روی سرش و داد و بیداد راه می اندازد . گویی برای این شرایط زاده شده است . راننده ی ماشین چراغ کشیده ی گران قیمت هم پیاده می شود . می خواهد متشخص باشد . اما معلوم است که از داد و هوار اندکی ترسیده است .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;من هم پشت سرشان قفل شده ام . باید دنده عقب بگیرم و وسط این ترافیک کوفتی که سگ هم صاحب بی شرفش را نمی شناسد ٬ از کنار دو آدم نفهم بگذرم که یکی شان سر دیگری داد می زند و آن یکی موش شده است . احمق ها . این را به هر دو گفتم . درست در چشمش های کج و معوج هر دو نگاه کردم و بهشان گفتم احمق . بعد هم گاز ماشین را تا ته فشار دادم که فرار کنم . می دانستم کک هیچ کدامشان نمی گزد . اما درستش این بود که فرار کنم .این بخشی از پیمان نانوشته ی ما با دنیای بی پدر است . قدری که سرعت می گیرم باد خنک می خورد توی صورتم . می خواهد خرم کند . دیگر خیلی وقت است که دستش را خوانده ام . در شرایطی که اعصابت دارد متلاشی می شود ٬ همیشه یا باد می آید یا بچه ی کوچک دوست داشتنی ای را می بینی ٬ یا اتفاق مشابه دیگری باعث می شود فکر کنی که تنها عوضی عالم تو هستی و  اصولا این توئی که مشکل داری . اما نه . دیگر گول نمی خورم . &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;ساعت هفت و بیست دقیقه است و تا شرکت حداقل نیم ساعت راه دارم . مطمئن می شوم دیر می رسم . خیالم راحت می شود . می توانم با آرامش بیشتری رانندگی کنم . گور پدر همه هم کرده است . می دانم پشیمان می شوم . وقتی فیش حقوقم را بگیرم حتما تاسف خواهم خورد که ای کاش چند ساعت زودتر می رفتم سر کار و چند ساعت دیر تر بر می گشتم و آن وسط هم چند ساعت مثل پروانه دور مدیر شکم گنده ی هیچی نفهمم می گشتم تا پاداشی چیزی بزند تنگ این چندرغاز حقوق لعنتی ٬ که آخر ماه مثل همیشه مجبور نشوم به زمین و زمان فحش دهم . بدبختی همیشه از همین جا آغاز می شود . به فکر می افتی که اصلا چرا باید کار کنی . چرا باید از خروس خوان مثل یابو سگ دو بزنی . اما جوابی در کار نیست . به خودم که می آیم چراغ قرمز را رد کرده ام . باید با افسر اخموی راهنمایی رانندگی که انگار ارث تمام اجداد بوگندویش را من بدبخت بالا کشیده ام یکی به دو کنم . فایده ای ندارد . جریمه را نوشته است . واقعیت همین جا شکل می گیرد . بین خطوط در هم و بر هم برگ جریمه . &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;عاقبت به شرکت می رسم . کارتم را که می کشم ساعت هشت و بیست و چهار دقیقه است . می دانستم دیر می رسم . یک روز دیگر شروع شده است . بی آنکه کسی من را خبر کند .&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Jun 2008 05:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ensun&amp;postid=27</comments>
<dc:creator>ensun</dc:creator>
<guid>http://ensun.blogfa.com/post-27.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گذرنامه</title>
<link>http://ensun.blogfa.com/post-26.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;زل زده بودم به تصویر تلویزیون ، اما در خاطراتم سیر می کردم . آبادان ، شرجی ، پشت بام و هوشنگ ! سی و اندی سال پیش ! نوزده ، بیست سالگی ام.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;خانه مان دیوار به دیوار خانه ی هوشنگ اینها بود . همسایه بودیم ، اما مثل برادرم بود . با هم دبیرستان فرخی می رفتیم . اگرچه هوشنگ دو سالی از من بزرگ تر بود ، ولی دیپلم را با هم گرفته بودیم . هر از گاهی به شوخی می گفت به خاطر من دو سال رد شده ، من هم می خندیدم .&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;عجیب ترین آدمی بود که می شناختم . در زندگی اش دو چیز را دوست داشت ( این را همیشه خودش می گفت ) مادرش و کفترهایش ! نزدیک صد تا کفتر داشت . همه را هم به اسم می شناخت . تمام سعی اش را هم کرد که من هم اسمشان را یاد بگیرم ، اما موفق نشد . آخر سر هم اسم یکی را گذاشت &quot; خنگ &quot; و به شوخی گفت این توئی ! کفتر بامزه ای بود ، دور گردنش سیاه بود .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;هوشنگ را همه دوست داشتند ، با آنکه کفتر بازی می کرد ، برای هیچ کس مزاحمتی نداشت . موقع پرواز پرنده ها ، فقط آسمان را می دید ! با هم می رفتیم روی پشت بام خانه شان ، توی شرجی آبادان ، وسط ظهر ، می نشستم توی سایه ی آلونک کفترهایش و گیتار می زدم . هوشنگ هم تمام فکر و ذکرش پیش به قول خودش &quot; تیزپر&quot;ش بود ! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;می گفت فرهاد بزن ، من هم با بدبختی سعی میکردم چیزی نزدیک به موسیقی &quot;مرد تنها &quot; از گیتارم شنیده شود . بیشتر ضعفش را با صدای خودم پر می کردم . می گفت خوب می زنی . بعد نگاهم می کرد و می خندید . آفتاب که غروب می کرد ، می زدیم به کوچه پس کوچه ها ! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;من سریع می رفتم بالای منبر و از آرمان های مقدسم چنان می گفتم که موهای پس گردنم سیخ می شد . می خندید و می گفت بی خیال بابا ! دنیا رو بپا که دورت نزنه ، همین و بس ! من هم می خندیدم و سعی می کردم مجابش کنم . مجاب نمی شد . از آرمان بازی خوشش نمی آمد . اعتقاد داشت بی خودی دست و پا گیر است . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;کاری به کار کسی نداشت . دوست هم نداشت کاری به کارش داشته باشند .ساده فکر می کرد و در عین حال عجیب بود .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;جو گوزن ها که همه را گرفت . بردمش سینما رکس . دائم برایش توضیح می دادم که این نشانه فلان چیز است و آن نشانه ی بهمان چیز . ساکت نشسته بود و لبخند می زد . تنها عکس العملش زمانی بود که در قفس کفترها باز شد . یک دفعه سوت زد و شروع کرد به کف زدن . همه ی سینما به وجد آمده بودند و دست می زدند . گفتم اینجا داره از آزادی می گه .خندید . می دانستم که کفترها چشمش را گرفته اند . اما تماشاچیانی که جو هوشنگ گرفته بودشان که این را نمی دانستند . خنده ام گرفت &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;. آنجا بود که منظورش را از آرمان و خزعبلاتی که طوطی وار بلغور می کردم فهمیدم . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;چند شب بعد بود که سینما رکس آتش گرفت . خبرش را هوشنگ داد . از همان شب به بعد ارتباطم با هوشنگ کم شد . تقصیر او نبود . من با بچه های چپ بُر خورده بودم . چند باری سعی کردم کتاب های مارکس را به خوردش بدهم . می خندید می گفت به دردش نمی خورد . انقلاب که شد . کم کم می فهمیدم که چرا عاشق کفترهایش بود .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;تازه داشتم درکش می کردم که جنگ شد . آخرین باری که دیدمش داشت در قفس کفترهایش را باز می کرد . زندگی ما پشت یک وانت جمع شده بود . از آبادان رفتیم و من دیگر هوشنگ را ندیدم تا همین چند وقت پیش .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اتفاقی دیدمش . برای کاری رفته بودم شیراز . از هتل که آمدم بیرون دیدم سینه به سینه ی هوشنگم . یک دقیقه ای توی چشم هام نگاه کرد . بعد بدون هیچ حرفی بغلم کرد . خیلی تکیده شده بود . هنوز هم می خندید ، اما حالا پوست صورتش چروک می شد. گفت مادرش خیلی وقت پیش از دنیا رفته . گفت از اول جنگ تا حالا اومده شیراز . دعوتم کرد خونه ش .می گفت زنش خوشحال می شه . من پرواز داشتم . نشد که برم پیشش . تا فرودگاه برای بدرقه ام آمد . به شوخی بهش گفتم ، راستی اگر کفتر داشتی ، الآن نگران آنفلونزای مرغی بودی . خندید . اما توی چشمش اشک رو می دیدم که حلقه می زد .&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;زل زده بودم به تصویر تلویزیون ، اما در خاطراتم سیر می کردم . آبادان ، شرجی ، پشت بام و هوشنگ ! اتفاق هایی که دیگر تکرار نمی شدند . دیالوگ معروف بهروز وثوق شنیده می شد &quot;اگه رضایت دادی که دادی وگرنه ...&quot; شرکت نفت ، گل کوچیک و آسفالت داغ ! بوی شرجی توی دماغم پر شده بود . بین تصاویر سیاه و سفید و خط خطی ، در قفس باز شد و کفترها پر کشیدند تا آسمان . همه شاد بودند . ناخود آگاه خنده ام گرفت . &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 20:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ensun&amp;postid=26</comments>
<dc:creator>ensun</dc:creator>
<guid>http://ensun.blogfa.com/post-26.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هی بلوندی ! خوک کثیف !</title>
<link>http://ensun.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;دوست داشتم در غرب وحشی ( همان طور که فیلم سازان هالیوود روایت کرده اند ، نه آن طور که بود !) همان هفت تیر کش خوش تیپ بودم که تمام تبهکارها از اسمش هم می ترسند . کسی مانند شخصیت بلوندی ، سرجیو لیونه . خونسرد ، باهوش ، خوش تیپ ، سریع و از همه مهمتر ، همیشه فاتح ! مشکلات برای این کارکتر به این ختم می شود که سیگار برگش را بین کدام یکی از دندانهایش نگاه دارد . یا به دام کدام یکی از دخترهای مو بلوند خوش هیکل بیافتد . آدم بی خیال و بی دردسر . هر جا که شد می خوابد و هر وقت که خواست غذا می خورد . از السالوادور و الپاسو و الکانزاس و تمام شهر های &quot;ال&quot; دار مکزیک و نیو مکزیکو راهش را می گیرد و به تگزاس و شیکاگو و حتی مرز کاندا می رسد . هر وقت گرسنه شد کار می کند . هر وقت خسته شد زیر درختی ، کنار رودخانه ای جایی اتراق می کند . نه پشتوانه ای دارد و نه آینده ای . خودش است و اسبش ، که شاید آپاچی ها آن را هم ازش بدزدند و شاید هم ندزدند و طفلک بر اثر گرما و تشنگی یک مرتبه به زمین بیافتد و با زبان قرار گرفته بین دندانهایش قهرمان را تنها بگذارد . برای چنین آدمی (بر فرض وجود) زندگی مفهومش را خیلی وقت است که از دست داده . نه از این بابت که راحت ماشه می کشد ، بلکه به این خاطر که دیگر چیزی برایش معما نیست . همه چیز واضح است . فردایی اگر وجود داشت ، برایش فکری می کند و اگر هم وجود نداشت که او چیزی نباخته است . بی هدف و بی مشغله است. موضوع جالب این است که این آدم زایده ی شرایط غرب وحشی است ، اما مقهور این شرایط نیست. هم به این معنا که شرایط سختی که همه را به سمت یک زندگی پر دردسر می کشاند به سخره می گیرد و نمی گذارد این زندگی او را زیر پایش خورد کند . و هم به این معنا که اگر این شرایط هم وجود نداشته باشد ، جناب قهرمان می تواند به زندگی اش ادامه دهد . اگر ملت تصمیم بگیرند که کشتن آدم کشها فقط به دست قانون ممکن است . او می تواند قانون شود و یا شاید دست از کشتن بردارد و صبر کند تا گراز ها به مزرعه ای ، جایی حمله کنند و کسی را برای کمک به دنبالش بفرستند . شاید هم هیچ کس به او احتیاج نداشته باشد . این ها همه در درجه دوم اهمیت قرار دارند . اوست که شرایط زندگی اش را درست می کند .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; من اما آدم بدبخت داستانم . همان که مزرعه دارد و به مزرعه اش حمله می شود . همان که نگران کشت پارسال و برداشت امسال است . همان که به دخترش تجاوز می شود . با دستهای پینه بسته و صورت پر چین و چروک و کلاه حصیری پوسیده که از بین پارگی های کوچک و بزرگش نور آفتاب رد می شود . نگران فردا . در گیر دیروز ! پول چند ماه کارم را باید بدهم به همان مردک خوش تیپ خوش پوش که اگرچه لباس هایش همیشه خاکی است اما شکوه و عظمت درشان موج می زند و بعد باید شام و نهارش را هم آماده کنم که آقا بیاید و چند وقتی در زمین من خوش بگذراند و هر از گاهی ، آن هم اگر لازم شد ، یک ماشه نا قابل را بکشد و ...&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; مفهوم زندگی بین دندانه های چرخ صنعت همه را این چنین له کرده است . هر کسی چیزکی دارد که نگرانش باشد ، ماشینی ، خانه ای ، زمینی و ... دیگر هیچ کس قهرمان نیست ! شاید به این علت که در این زمانه نمی شود قهرمان بود و یا شاید به این دلیل ساده که دیگر کسی نمی خواهد قهرمان باشد . &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sun, 11 May 2008 17:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ensun&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>ensun</dc:creator>
<guid>http://ensun.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بوی خوشبختی</title>
<link>http://ensun.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;ذهنم جدیدا به شدت چیزهای مختلف رابه هم لینک می کند . البته قبلا هم این کار را می کرد ٬ اما چند وقتی است که دیگر شورش را در آورده . همه چیز به هم وصل می شود و من اصلا یادم نمی آید که موضوع اصلا از کجا شروع شد و به کجا قرار بود ختم شود . برای خودش سرگیجه ایست . مثلا وقتی کسی از فوتبال صحبت می کند ٬ من ناخودآگاه فکرم دور استرالیا تاب می خورد . اگر کسی بگوید آمریکای دهه ی نود ٬ من یاد پارک ژوراسیک و سری اسلحه مرگبار می افتم . یا اگر جایی اسم دوبوار را بخوانم یا بشنوم ٬ به سرعت به یاد کامو می افتم . اینها البته علتهایش شاید کمی واضح باشد . مثلا در مورد اول علتش آن است که تنها مسابقه فوتبالی را که کامل دیده ام ٬ مسابقه فوتبال ایران استرالیا بود . دهه ی نود را هم که فکر می کنم تمام دنیا با ژوراسیک پارک اسپیلبرگ می شناسند و ادامه ماجرا . اما درباره سیمون دوبوار و کامو اگرچه دلیلش قدری نامشخص تر است ولی مطئنا ربطی به (خدای نکرده) خیانت کردن به جناب ژان پل سارتر عزیز ندارد . همه اش بر می گردد به اینکه دو کتاب را در وقتی که ذهنم به شدت تشنه بود با هم خوانده ام و تشابه درشان دیده ام. حالا باز دلیل این آخری را هم یادم می آید ٬ اما بعضی جاها علت لینک گذاری را کلا فراموش کرده ام . بدبختی هم از همین جا شروع می شود . آدم یک دفعه می بیند وسط بحثی که به سیاست مربوط است ٬ دلش شیرینی ناپلئونی می خواهد . و حتی نمی داند این هوس ویار مانند که نمی گذارد مسائل مهم سیاسی کشور را با فکر آزاد و راحت حل کنی ٬ از کجا آمده است .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; همه ی اینها را گفتم که بگویم جدیدا بوی یاس ٬ البته از نوع صنعتی اش که بسیار به بوی گل یخ نزدیک شده ٬  من را بیچاره کرده است . اول یاد پروست می افتم بعد یاد &quot;خوشبختی&quot; . حالا حساب کنید مثلا به صابون گلنار سفید چنان نگاه کنید که انگار خود خوشبختی است . بعد دلتان بخواهد صابون را بگیرید دستتان و آن قدر بویش کنید که خفه شوید . یا مثلا وقتی که همه دارند از بدبختی صحبت میکنند و هوا گرم است و عرق کرده اید و فکر می کنید دنیا مزخرفترین جایی است که می شود توصیفش کرد و می خواهید آرزوی مرگ کنید . یک دفعه اسپری خوشبو کننده ای باعث شود که بخندید و احساس کنید که هیچ چیز در تمام جهان خوشبخت تر از شما نیست . الآن وضع من این است . &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;تازه فهمیده ام که خوشبختی می تواند به اندازه ی یک رایحه ی صنعتی راحت به دست بیاید و کلا آنها که می گویند این واژه را نمی شود ترجمه کرد ٬ بهتر است نکبتی ها بروند و فکری به حال زندگی خودشان بکنند . شاید چیز مشابهی پیدا کردند که بتوانند بویش کنند .&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;---------------------&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;پ.ن:&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT size=5&gt;۲۱&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;آنهایی که نمی دانند این یعنی چه ٬ از آنهایی که می دانند بپرسند . &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 02 May 2008 08:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ensun&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>ensun</dc:creator>
<guid>http://ensun.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
